روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

دیگر نیست و هنوز نیست

? هقتهٔ پیش شهرکتاب برنامه‌ای به مناسبت اننتشار ترجمهٔ فارسی رمان «خوابگردها»، نوشتهٔ هرمان بروخ، نویسندهٔ اتریشی برگزار کرد که در آن سخنرانان دانشمند و محترمی سخن گفتند. به همین مناسبت یادم آمد که سال‌ها پیش نوشته‌ای از هانا آرنت را در معرفی «مرگ ویرژیل» با شرحی دربارهٔ زندگی و کار هرمان بروخ منتشر کرده بودم، که به گمانم نخستین بار بود که چیزی دربارهٔ او در ایران گفته می‌شد. ابتدا به تارنمای خودم رجوع کردم دیدم چنین چیزی منتشر نکرده‌ام؟ در بایگانی‌های رایانه به جست و جو پرداختم چیزی نیافتم. بعد رفتم سراغ «کتابخانهٔ ملی» چیزی نیافتم! بعد در گوگل جست و جو کردم، دیدم در تارنمای خودم، در بخش کارنامه، و در «ایران‌نمایه» متعلق به وزارت ارشاد نامی از آن هست. آمدم دوباره رایانه را گشتم و سرانجام پیدایش کردم. آری، ده سال پیش در شهریورماه نوشته‌ای از هانا آرنت را با نام «دیگر نیست و هنوز نیست» دربارهٔ رمان «مرگ ویرژیل» اثر هرمان بروخ در «شهروند امروز»، شمارهٔ ۱۱، ۱۹ شهریور، منتشر کرده بودم. اما نمی‌دانم به چه دلیل آن را بعد در تارنمای خودم نگذاشته بودم؟ بررسی که کردم دیدم یکی دو سالی چیزی منتشر نکرده بودم؟ یا تارنمایم در آن سال‌ها از کارافتاده بوده است یا خودم! شاید قبض و بسطی بوده است! اما دربارهٔ «کتابخانهٔ ملی جمهوری اسلامی ایران» و اعتبار اسنادش برای کارهای پژوهشی باید در فرصتی مناسب با شواهد و ادله چیزی بنویسم. این تنها باری نیست که من با فقدان اطلاعات یا اطلاعات مخدوش رو به رو می‌شوم. به هر حال، خدا را شکر که اگر اطلاعات کتابخانهٔ ملی مخدوش یا محذوف است، دست کم هنوز اندکی اینترنت داریم!

هرمان بروخ و مرگ ویرژیل
در زیر نوشته‌ای از هانا آرنت در معرّفی رُمان مرگ ویرژیل به قلم هرمان بروخ را می‌خوانید. این معرّفی نامعمولی برای کتاب به صورتی است که ما معمولاً می‌شناسیم. این معرّفی بیش‌تر آن بخش از تاریخ فکری و ادبی و فرهنگی اروپا را برای ما شرح می‌دهد که ما هنوز نمی‌شناسیم، اگر اصلاً میلی به شناخت آن داشته باشیم. از آنجا که هرمان بروخ برای عموم خوانندگان در ایران شناخته نیست، او و اثری از او را که هانا آرنت به زیبایی و اندیشمندانه اما نه به شیوۀ سادۀ زندگینامه‌ای معرفی کرده است به اجمال و به شیوۀ معمول به خوانندگان معرفی می‌کنم.

هرمان بروخ نویسنده‌ای است که خوانندۀ فارسی‌زبان شاید او را بیش‌تر به دلیل برخی گفته‌های میلان کوندرا درباره‌اش یا برخی سخنان نغزش دربارۀ رمان و هنر مبتذل یا هنر آشغال (kitsch) بشناسد. مانند این جمله: «یگانه علت وجودی رُمان کشف آن چیزی است که فقط رمان کشف تواند کرد». از آثار او تا جایی که توانسته‌ام بدانم تنها ترجمه‌ای که به فارسی صورت گرفته است در سوئد منتشر شده است: بازگشت، مجموعۀ داستان، ترجمۀ ناصر منوچهری، سوئد: افسانه، ۱۹۹۴/۱۳۷۳؛ در گروه زبان آلمانی دانشگاه آزاد واحد مرکزی تهران، در سال ۱۳۸۷، نیز پایان‌نامه‌ای در دورۀ کارشناسی ارشد با عنوان «بررسی رمان مرگ ویرژیل اثر هرمان بروخ»، به قلم لیندا دارابی‌ها، به زبان آلمانی ارائه شده است. اما هرمان بروخ کیست؟

هرمان بروخ (تولد: اول نوامبر ۱۸۸۶، درگذشت: ۳۰ مه ۱۹۵۱) نویسندۀ اتریشی، به همراه روبرت موزیل و یوزف روت، از نویسندگان برجستۀ قرن بیستم اتریش و جهان و یکی از مدرنیست‌های بزرگ این قرن محسوب می‌شود. بروخ در وین و در خانواده‌ای ثروتمند و یهودی دیده به جهان گشود. از ابتدای جوانی به ادبیات علاقه داشت، اما وظیفۀ حفظ میراث خانوادگی به او اجازه نمی‌داد که به دنبال علایق شخصی‌اش برود. از همین رو، دورۀ آموزش عالیِ خود را ابتدا در نساجی و پارچه‌بافی دید و مدّتی نیز در کارخانۀ پدرش کار کرد. با این همه، آشنایی و رفت و آمد او با نویسندگانی همچون روبرت موزیل و راینر ماریا ریلکه و الیاس کانِتتی (Elias Canetti) و فرانتس بلای (Franz Blei) و دوست صمیمی‌اش ائا فون آلش (Ea von Allesch) آتش این علاقه را همچنان در دل او فروزان نگه داشت. او در سال ۱۹۲۷ کارخانۀ پدری را فروخت و برای تحصیل در ریاضیات و فلسفه و روان‌شناسی راهی دانشگاه وین شد. بروخ کار ادبی‌اش را از حدود ۴۰ سالگی آغاز کرد و در چهل و پنج‌ سالگی نخستین رمانش خوابگردها را منتشر کرد. خوابگردها اثری سه‌بخشی (در واقع، سه رُمان متمایز در یک رُمان) است که از زوال ارزش‌های اخلاقی و معنوی اروپا در آغاز قرن بیستم حکایت می‌کند. آنچه در همین نخستین کار ادبی بروخ مشهود است این است که او از خوانندگانش مشارکت فعالی در پیش‌بُرد داستان طلب می‌کند.

بروخ پس از الحاق اتریش به آلمان به دست نازی‌ها مدتی بازداشت شد، اما دوستانش، از جمله جیمز جویس، جنبشی را برای آزادی او سازمان دادند که به آزادی او و در نهایت مهاجرتش از آن کشور انجامید. او ابتدا به انگلستان و سپس به امریکا رفت. در آنجا او رُمانش با عنوان مرگ ویرژیل را به پایان برد و نگارش جُستاری «درباب رفتار توده‌ها» را آغاز کرد که ناتمام ماند. او در اواخر عمر به آیین کاتولیک گروید و در سال ۱۹۵۱، در نیوهیون، ایالت کنتیکات، امریکا، درگذشت. او از نامزدهای دریافت جایزۀ نوبل نیز بود.

نگارش «مرگ ویرژیل» را او در زمانی آغاز کرد که در اردوگاه‌های نازی بازداشت بود (۱۹۳۸)، اما آن را در امریکا به پایان برد و انتشار این اثر به زبان آلمانی نیز نخستین بار در امریکا، در سال ۱۹۴۶، و یک سال بعد از ترجمۀ انگلیسی بود (همین ترجمه‌ای که آرنت آن را برای ما معرّفی می‌کند). مرگ ویرژیل رُمانی دشوار و بزرگ است که در آن حقیقت و مَجاز و شعر و نثر به هم در می‌آمیزند. بروخ در این اثر زندگی شاعر رومی ویرژیل یا به نام لاتینی‌اش پوبلیوس ورگیلیوس مارو (۱۵ اکتبر ۷۰ قبل از میلاد تا ۲۱ سپتامبر ۱۹ قبل از میلاد) را در واپسین ساعت‌های زندگی‌اش (۲۴ ساعت) در بندر براندیسیوم دستمایۀ کار خود قرار می‌دهد. ویرژیل در بستر احتضار آرمیده است و تصمیم به سوزاندن اثر کبیر خودش انئید دارد. اما امپراتور آگوستوس او را از این کار باز می‌دارد و او از تصمیم خود باز می‌گردد. تصمیم ویرژیل برای سوزاندن اثر خود از این رو نبود که آن را ناقص می‌شمرد بلکه از آن رو بود که باور داشت این «شعر» است و «دانش» نیست. آرنت در این معرفی کوتاه به وضعیت اروپا در آغاز قرن بیستم تا پایان جنگ جهانی دوم اشاره می‌کند و آنچه را «روی تاریک» جهان جدید شمرده می‌شود در آن برجسته می‌کند.

آرنت با نقل سخنی از هیوم نشان می‌دهد که زندگی نسل‌های بشری همچون زندگی کرم‌های ابریشم و پروانه‌ها با یک نسل پایان نمی‌گیرد و با یک نسل نیز آغاز نمی‌شود. اما این بدان معنا نیست که میان زندگی نسل‌ها تداوم و پیوستگی هست. گسست و شکاف نسل‌ها، از نظر آرنت، «فضایی توخالی یا تُهی» پدید می‌آورد که آن را می‌باید «دیگر نیست و هنوز نیست» توصیف کرد چون متعلق به هیچ‌کس نیست و از این رو همه خود را در آن بیگانه احساس می‌کنند. از نظر آرنت چنین گسست مطلقی در میان دو جنگ جهانی اول و دوم در اروپا رخ داد و همین گسست است که به گفتهٔ او:

همۀ سخنان سُست و مُهمل روشنفکران دربارۀ زوال ضروری تمدن غرب یا نسل مشهور به از دست رفته، چنان‌که معمولاً بر زبان «مرتجعان» جاری است، پایۀ راستین خود را در همین گسست دارد، و در نتیجه بسیار جذاب‌تر از آن نظر مشابه پیش پا افتاده و «لیبرالی» است که در برابر ما بدیلی از به پیش رفتن یا به پس رفتن می‌گذارد، بدیلی که به نظر بسیار تُهی از معنا می‌آید، دقیقاً به این دلیل که هنوز زنجیری بی‌گسست از تداوم و پیوستگی را پیش‌فرض قرار می‌دهد.

اشارهٔ آرنت به سخنان کسانی همچون اشپنگلر و هایدگر (سخنان پیامبرانهٔ او دربارهٔ «تاریک شدن جهان» و «گریز خدایان» و «افول غرب» همه در میانهٔ دههٔ ۳۰ در «درآمدی به مابعدالطبیعه» بیان شده است) برای خوانندگان او در آن هنگام آشکارتر از آن است که نیاز به نام بردن داشته باشد. با این همه، آرنت در «سُست و مُهمل» خواندن و «مرتجع» نامیدن گویندگان روشنفکر این سخنان هیچ تردیدی به خود راه نمی‌دهد. و البته باید یاد کرد از نخستین روشنفکران فرنگ‌رفته و به‌اصطلاح فلسفه‌آموختهٔ ما که همین «مُهملات» را برای ما از فرنگ به سوغات آوردند و هنوز که هنوز است به نام «هیدگر» و «غرب‌شناسی» و «غروب غرب» و کذا و کذا به نشخوار آنها مشغول و مشعوف هستیم. آرنت حتی به این هم بسنده نمی‌کند و به «زیباپرستی» و «خودپرستی» و «تنهایی» خودخواستهٔ روشنفکران نیز می‌تازد و ریشه‌های «خودپرستی» و «مرگ‌پرستی» آنان را آشکار می‌کند. او در معرفی کوتاهی از کتابی از همین دوران یأس و سرخوردگی هم روایت خود از شکاف نسل‌ها در اروپای قرن‌های نوزدهم و بیستم را بیان می‌کند و هم از روشنفکرانی انتقاد می‌کند که به جای «اجتماع» و «با ـ هم ـ بودن» انسانی به آغوش دین و عرفان و تنهایی و مرگ پناه می‌برند.

«مرگ ویرژیل» نشان‌دهندۀ دورانی از یأس و سرخوردگی در میان روشنفکران است که آنان را حتی به نابود کردن آثارشان وامی‌دارد، کُشتن خودشان که دیگر هیچ. بروخ اعتراف کرده است که در زندگی‌اش زمانی به این بیزاری از ادبیات رسیده است. چون ادبیات را آکنده از «دروغ و خودنمایی» یافته است. هانا آرنت در معرّفی زیر علت پدید آمدن این بیزاری از ادبیات را در میان برخی نویسندگان و روشنفکران به‌خوبی تحلیل می‌کند، آنجا که می‌نویسد:

غوغا [اراذل و اوباش] و هنرمندان به مانند هم به پرستیدن بُت‌پرستانۀ خود حریص‌اند، و چون تنها به فکر خودشان‌اند، از هر اجتماع راستین طرد می‌شوند، اجتماعی که مبتنی بر یاری و مساعدت به دیگران است. آنان «سرمست از تنهایی»، که از آن به همان‌ اندازه «سرمستی از مرگ، و … سرمستی از زیبایی» سرچشمه می‌گیرد، هم به همان‌ اندازه خیانت‌پیشه‌اند، هم به همان اندازه بی‌دلواپسی نسبت به حقیقت، بنابراین یکسره اعتمادناپذیر و نیازمند فراموش کردن واقعیت، به وسیلۀ زیبایی یا بازی‌های سیرک‌مانند، هستند؛ هردو دسته از «صورت‌های توخالی و کلمات توخالی» سرمست‌اند.

متن کامل این نوشته را می‌توانید از اینجا بردارید.

Telegram: @fallosafahmshk

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من