روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

«عشق» در تنگنای «حجاب»

? «عشق» با «دیدن» یا «شنیدن» آغاز می‌شود. بنابراین، اگر «دیدن» رُخساری یا «شنیدن» صدایی نباشد، چگونه ممکن ا «عاشق» شد؟ «عشق» چه در ادبیات عربی و چه در ادبیات فارسی پیش از اسلام مضمونی برجسته بوده است، و البته ارتباط شعر و عشق چنان است که در اصل تصور «شعر»، یا هنر به‌طور کلی، یا هرچیز بشری دیگر، حتی «فلسفه» و «علم»، بدون «عشق» ممکن نیست، اما با آغاز اسلام و جاری شدن احکام شریعت و پوشیده شدن سر و صورت زنان و حتی شنیده نشدن صدای آنان و حرام شدن نگاه به روی نامحرم، این پرسش را می‌توان پیش کشید که پس چگونه ممکن بوده است که «شعر عاشقانه» به حیات خود ادامه دهد؟ شعری که در آن از توصیف چشم و ابرو و خال و خد (روی) و خط (موی تازه‌سبزشدهٔ صورت پسران) و دهان و زنخدان و زلف و گیسو، یا به‌طور کلی «رُخ» و «رُخسار» و «روی»، نمی‌توان چشم پوشید؟ این البته داستانی درازدامن و دلکش و پُر از تأویل و تفسیرهای زیرکانه و هوشمندانه و رندانهٔ کلامی/خداشناختی و ادبی و فلسفی است که در جای خود می‌باید به‌تفصیل به آن پرداخت. اما اکنون می‌خواهم به شرح آن دو بیتی بپردازم که پیش‌تر از قول شیخ مقتول شهاب‌الدین سهروردی آوردم:

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟
گر باد نبودی که سر زُلف رُبودی
رُخسارهٔ معشوق به عاشق که نمودی؟

فیلسوف در این دو بیت نسبتی علّی میان «عشق» و «آفرینش هنری» (سخنان نغز، یعنی، سخنان شیرین و کوتاه و پُرمغز) و «رُخ نمودن» معشوق و پدید آمدن «عشق» در «عاشق»، در نتیجهٔ آن، برقرار می‌کند: اگر «عشق» نباشد، «هنر» نیست، و اگر «رُخ زیبایی» دیده نشود، عشقی پدید نمی‌آید که «هنر»ی از آن زاده شود! اما در جامعه‌ای که پوشاندن سر و صورت زنان در آن امری شرعی و قانونی و محکوم به مجازات است، چگونه کسی می‌تواند خود به خواست خویش سربند زلف خویش را رها کند و چهره و گیسوی زیبای خویش را بر عاشق شیدا آشکار کند؟ راه حل فیلسوف «باد» است، آنجا که «شرع» راه‌ها را بسته است، «طبیعت» دست به کار و گره‌گشا می‌شود و «باد حادثه» را می‌فرستد تا سر زُلف در اثر زور باد رها شود و کنار رود و رخُسار معشوق ناخواسته هویدا شود و «رخ‌داد» عشق به بار نشیند، و بدین و‌سیله نه در شرع گناهی باشد و نه بر معشوق زیباروی مجازاتی، تا صاحب‌دلی آن رُخسار زیبا را ببیند و عاشقی شوریده و شیدا شود و همچون بلبل حافظ از «فیض گل» سرمست و شیرین‌زبان شود و نغمه‌سرایی آغاز کند، چون آن‌چنان‌که حافظ بعدها این سخن افلاطونی را می‌گفت بدون «عشق» اساس هستی آدمی در خطر است. آدمی و پری طفیل «هستی» عشق‌اند و از این روست که «واعظ» و «زاهد» و دیگر «دین‌فروشان» آورندگان «نیستی» و «مرگ» به جهان‌اند، بنابراین، هرجا که دین‌فروشان (زاهدان و واعظان و فقیهان) «بالادست» شوند، آن سرزمین جز ویرانی و نیستی فرجامی نخواهد داشت. نیچه به‌درستی اینان را «واعظان مرگ» و نابودکنندگان زندگی و ویران‌کنندگان زمین نامید. آنان همهٔ مردمان را به صلیب خواهند کشید و رنج و محنت و شکنجه را روزی همهٔ مردمان خواهند کرد تا مردمان جز مرگ آرزویی نداشته باشند و «رهایی» را تنها در مرگ بجویند! «عشق» و «زیبایی» و «هنر» و «اندیشه» و «علم» و «فلسفه» و «زن» در جایی که «واعظان مرگ» حکومت کنند جایی ندارد و نخواهد داشت. تنها «شکنجه» و «مرگ» است که بر زبان آنان جاری است و حاصل کردارشان جز این نیست. اینان جهان را به همان سیاهی جامه‌هایشان و نفرت‌انگیزی و کریهی چهره‌هایشان خواهند کرد. «مرگ» بزرگ‌ترین و تنها آرزویی است که در دوران حکومت این فرومایگان می‌توان داشت. بی‌دلیل و بیهوده نبود که نیچه حافظ را دوست می‌داشت. او حافظ را خوب فهمیده بود و این چیزی است که ما هنوز نفهمیده‌ایم! هنوز هم!

Telegram: @fallosafahmshk

۴ دیدگاه

  • پاسخ این پرسش شما را یعنی «این پرسش را می‌توان پیش کشید که پس چگونه ممکن بوده است که «شعر عاشقانه» به حیات خود ادامه دهد؟ » می توان اینگونه داد: ۱) تصور شما از عشق صرفا عشق دگرجنسگرا یعنی عشق به جنس مخالف بوده است. به همین خاطر پرسش شما، پرسش از امکان وجود شعر عاشقانه مردان درباره زنان بوده است و نه عشق به طور کلی تر. ۲) سیروس شمیسا در کتاب خود با عنوان «شاهدبازی در ادبیات فارسی» براساس شواهد بسیار به خوبی و درستی نشان داده است که معشوق شعر فارسی غالباً و عمدتاً مرد است نه زن؛ و فقط بخش کمی از اشعار قدماست که می‌توان در آن‌ها به ضرس قاطع معشوق را زن قلمداد کرد. بنابراین شعر عاشقانه پس از اسلام به این خاطر توانسته است به حیات خود ادامه دهد که معشوق برای دیدن و شنیدن در دسترس بوده است همون طور که برای یونانیان باستان، از جمله سقراط، مردان جوان زیبا به عنوان معشوق برای مردان در دسترس بودند.

    • درباره دیدگاه‌های دکتر شمیسا زمانی قصد داشتم چیزی بنویسم. مطالبی که ایشان درباره سقراط و فلسفه و شاهد بازی و همجنسگرایی نوشته‌اند کاملا نادرست است و نقل قول‌هایی که آورده‌اند سیار بد فهمیده و تفسیر شده‌اند. البته در جهان اسلام و حتی تا زمان حاضر نیز همین بدفهمی در میان اهل ادب و برخی استادان برجسته فلسفه نیز بوده است و این ناشی از بدخوانی و بدفهمی متون فلسفی است. متاسفانه اهل ادبیات و برخی اهل فلسفه چندان در فن تاویل و تفسیر مهارت ندارند و فلسفه یونانی را نیز جز عباراتی پراکنده به‌درستی نمی‌شناسند. یادداشت شما مرا برانگیخت دوباره بر سر این مسأله بروم. شعری که من اساس تحلیل خودم را بر آن گذاشتم نمی‌تواند در خصوص پسران بوده باشد: ربودن سر زلف پسران معنا ندارد؟ در شعر شاعران دیگر نیز همین طور. به بحث شاهد بازی و تاثیر تفکیک جنسیتی و همین حجاب در نامتوازن کردن رابطه جنس‌های مخالف در تمدن اسلامی نیز باید از همین دیدگاه پرداخت.

      سپاس از ابراز نظر شما

      • خوشحال می‌شوم مطلب شما را درباره دیدگاه‌های شمیسا بخوانم. اما چند نکته دیگر:
        یک. اشاره من به یونانیان باستان فقط یک مثال بود. منابع و کتاب‌های زیادی در این باره وجود دارد از جمله تاریخ سکسوالیته اثر میشل فوکو که بخشی از آن به بررسی پدیده‌ی «همجنس خواهی» نزد یونانیان باستان و بازخوانی افلاطون در این باره می‌پردازد.
        دو. شما تفسیر و تأویل شمیسا درباره سقراط و فلسفه را نادرست دانسته‌اید اما نکته مهم من درباره شعر عاشقانه فارسی بود و این که معشوق شعر فارسی غالباً و عمدتاً مرد است نه زن به هزاران دلیل، از جمله دلایل و شواهدی که شمیسا بیان کرده است.
        سه. چرا تصور و گمان می‌کنید که ربودن سر زلف پسران معنا ندارد؟ اول اینکه در تاریخ ایران و حتی اسلام، مردان بسیاری بوده‌اند که با موها و زلف بلند توصیف شده‌اند. دوم اینکه شعرهای بسیاری وجود دارد که پسران زیبا و معشوق را با موها و زلف بلند به تصویر کشیده‌اند. سوم اینکه برخی از دوستانم که مردان همجنسگرا هستند، موها و زلف معشوق خود را ربوده‌اند و هنوز به یادگار نزد خود نگه می‌دارند.

        • من وجود همجنس‌گرایی یا درست‌تر بگوییم غلامبارگی در میان یونانیان را رد نمی‌کنم. بحث بر سر این است که سقراط و افلاطون اتفاقا از مخالفان سرسخت غلامبارگی بودند و آن را به این دلیل که خلاف طبیعت است رد می‌کردند. و از قضا بخشی از دلایل مرگ سقراط را هم همین مخالفت او با این رسم نظامیان و سپاهیان می‌دانند.
          در خصوص شعر فارسی نیز درست است که اصولاً در بحث از عشق به‌ویژه در شعر عرفانی سخن از زن و مرد و خدا چنان به هم آمیخته است که گاهی دشوار است اینها را از یکدیگر جدا کرد و بخشی از این مسأله هم دقیقا به وضعیت اجتماعی جامعه‌های اسلامی برمی‌گردد که زبان آن‌چنان شناور شده است که معنای معین و مشخص واژه‌ها از دست رفته است.
          به هر حال بخشی از رفتارهای جنسی جامعه‌های قدیم و نیز عادت‌های گفتاری و مضامین ادبی آنها را نمی‌توان با جامعه‌های جدید اروپایی مقایسه کرد که زبان در آنها آزاد است.
          ربودن سر زلف و آشکار شدن رخسار معشوق در شعر سهروردی را نمی‌توان با ربودن قسمتی از موی بلند مردان مقایسه کرد. در شعر سهروردی مشخص است که معشوق نمی‌تواند خودش رخسار خودش را نشان دهد. دست کم تا جایی که من از این شعر این طور می‌فهمم.

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من