روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

«خدا»، «اشراق … در «۲۰۰۱: ادیسه‌ای فضایی»، ساختهٔ استنلی کوبریک

‌🔶 اندیشیدن به «خدا» در مقام «آفرینندهٔ» (کلمهٔ خدا در فارسی به معنای «صاحب» و «دارنده» یا «مالک» است) و «فرمانروا» و «پدیدآورنده» و «نظم‌دهنده» یا «برپادارندهٔ» جهان هستی یکی از ویژگی‌های ذهن بشری است که «دین طبیعی» را در تاریخ بشر شکل می‌دهد، پیش از آن‌که «دین وحیانی» (“ revealed religion”) در تاریخ به ظهور رسد و در هزاره‌های اخیر به شکل‌گیری «دین نهادی» (“institutional religion”) یا «دین سازمانی» (“organized religion”)، یعنی همین دین‌هایی که ما امروز می‌شناسیم، بینجامد.

«ظهور» خدا در «تاریخ»، یعنی، آشکار کردن خودش با «پیام‌آورانی» که مدعی فرستاده شدن از سوی «او» بوده‌اند، یکی از معماهای تاریخ بشر است، نه به این دلیل که آیا این پیامبران یا رسولان راستگو بوده‌اند یا نه، بلکه به این دلیل که گویی «خدا» لازم دیده یا، بنا به برخی تعالیم کلامی یا خداشناختی، بر او «واجب» بوده، است که بشر را از سرگردانی و تخیلات «دین طبیعی» بیرون آورد و خودش خودش را به «بشر» بشناساند یا آشکار کند، آن هم نه بی‌واسطه بلکه با واسطه. «دین طبیعی» دینی است که انسان خود بنا به طبیعت یا فطرتش در پی آن هست، بوده، و خواهد بود: سرچشمهٔ عرفان در همین جاست. عرفان یا «حسّ دینی» مقدم بر وجود ادیان است، اگر «عرفان» نبود «دین» هم نبود. این سخن نادرستی است که بگوییم «عرفان» از «دین» سرچشمه می‌گیرد. قضیه دقیقاً برعکس است. «دین» است که ازٔ «عرفان» زاده شده است. اگر انسان بنا به طبیعت یا فطرت «دینی» است، به‌واسطهٔ همین میل طبیعی او به «معرفت» (اسرار) یا «عرفان» است! پس، شگفت نیست که چرا مردمان دیندار یا متمایل به دین هرگاه از «دین نهادی» یا «دین سازمانی» سرخورده و ناامید می‌شوند به «عرفان» روی می‌آورند، یعنی، به «خاستگاه دین» باز می‌گردند.

باری، «خدا» ظاهراً بر آن بوده است که بشر را از «دین طبیعی» دور کند و خود را به «بشر» بشناساند و آشکار کند تا «حجّت» را بر او تمام کند، و او «گمراه» نشود و «بشر» عذری برای «گمراهی» یا «اشتباه گرفتن» خدای «راستین» با خدایان «خودساخته» یا «خودپنداشته» نداشته باشد، و به او بگوید که اگر در پی «او» می‌گردد «راه اشتباهی» نرود، و «خدای راستین» همان است که خود را از زبان این یا آن پیامبر یا رسول خاصْ خود او به بشر شناسانده است. بنابراین، او «اینجا»ست. او خود در معرفی خودش، البته باواسطه، به «بشر» پیش‌قدم می‌شود و به میانجی پیامبرانی در یک منطقهٔ خاص جغرافیایی و از اقوامی خاص در طی هزاره‌هایی سلسله‌ای از پیامبران را می‌فرستد و پیروان این سه دین بزرگ، یهودیت و مسیحیت و اسلام، با داشتن سنتی مشترک، و در همان هنگام بدون توافقی در اصول مشترک، اکنون بخشی بزرگ از مؤمنان به او را در جهان امروز تشکیل می‌دهند. در اینکه چگونه از میان این ادیان، دو دین مسیحیت و اسلام، خواستند و توانستند فراگیر شوند و به انبوهی از مردمان دست پیدا کنند و ادیان دیگر را کنار بزنند در جایی مستقل می‌باید بحث کرد. اما امروز می‌خواهم نگاهی بیندازم به «دین» در عصر «پس ـ از ـ سکولار»، دین در عصر پیروزی و سلطهٔ «علم» و «فناوری»، دینی که هنوز در «داستان‌های علمی ـ تخیلی» و «هنر» و «ادبیات» با ماست، دینی (یا حسّ دینی) که از آن نمی‌توان چشم پوشید، هرچند متفاوت با ادیان گذشته باشد.

«۲۰۰۱: ادیسه‌ای فضایی» یا «ادیسهٔ عصر فضا، ۲۰۰۱» (۱۹۶۸)، ساختهٔ استنلی کوبریک (۱۹۲۸-۱۹۹۹)، بر اساس داستانی از آرتور چارلز کلارک (۱۹۱۷-۲۰۰۸)، بی‌شک، یکی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما و یکی از فلسفی‌ترین و خوش‌بینانه‌ترین و آینده‌نگرترین و آینده‌گراترین آنهاست. این فیلم حماسهٔ عصر جدید را در «فتح فضا» می‌بیند و همچون هر حماسهٔ دیگری، هنگامی که آغاز می‌شود، می‌تواند برای بسیاری از پهلوانان و قهرمانان آن سفری بی‌بازگشت باشد. آنچه اکنون در اینجا موضوع بحث من است ده دقیقهٔ آغازین فیلم است که عنوان «بامداد/برآمدن بشر» را دارد. عنوان انگلیسی چنین است: “The Dawn of Man”. اما من «بشر» را به جای «انسان» برمی‌گزینم، چون ما باید دست کم از نظر تاریخی میان بوزینه ـ بشر ـ انسان (Ape-Homo-Man/Human) فرق بگذاریم، اگر به «بشرشدگی» و «انسان‌شدگی» انسان در طی روندی تاریخی باور داریم.

از «بشر»ی که سفر پیدایش از حضور او در «باغ عدن» از آن سخن می‌گوید تا «بشری»ی که بر زمین فرود می‌آید و «انسان» می‌شود و سلسله‌ای از انبیا که در پی آن می‌آیند، چند هزارسال بیش‌تر نمی‌گذرد. ادیان توحیدی یا ابراهیمی از خدایی سخن می‌گویند که صاحب قلم و کتاب است و این یعنی این انبیا متعلق به عصری هستند که در آن خط و نوشتار و کتاب برای بخشی از مردم عصر همچون امتیازی اجتماعی مربوط به طبقات بالا وجود داشته است و نویسندگان و شاعران و کاتبان مقامی مرجع‌مانند برای شکل دادن ذهن و آگاهی مردمان عصر خود داشته‌اند. بنابراین، «خدا» خود صاحب قلم می‌شود و به گفتار درمی‌آید تا «هدایت» کند.

انسانی که ما امروز، از رهگذر تحقیقات و فرضیات و معلومات علوم طبیعی و زیست‌شناسی و باستان‌شناسی، می‌شناسیم دست کم به «بشر» ۳ میلیون سال پیش باز می‌گردد که از ۱۲۰ تا ۸۰ هزار سال پیش گونهٔ انسان کنونی، یعنی، «بشر خردمند یا هوشمند» (“homo sapiens”) از آن پدید آمد. آنچه این «بشر» را از دیگر گونه‌های پیشین متمایز می‌کند، استفاده از «دست‌ها» برای به دست گرفتن «اشیاء» بود، خصوصیتی که نام «بشر ابزارساز» (“homo faber”) از آن بر‌خاست.

کوبریک در ده دقیقهٔ آغازین فیلم خود تصویری به یادماندنی از این تحول بنا به فرض تاریخی به دست می‌دهد. «بشرشدگی» این «بوزینه» و سپس «انسان‌شدگی»‌اش شاید برای زیست‌شناس فقط پدیداری «طبیعی» یا «زیست‌شناختی» بوده باشد، و او پاسخ خود را برای «بشرشدگی» این «بوزینه» می‌تواند با راست شدن قامت و ترکیب استخوان‌ها و طول قد و دگردیسی جمجمه و افزایش حجم مغز و قشربندی آن و کار دست‌ها و ریختن پشم‌های بدن و … بدهد، اما چیزی هست که هیچ‌یک از علوم تجربی نمی‌توانند به آن پاسخی بدهد، یا تاکنون نتوانسته‌اند برای آن پاسخی فراهم کنند. و آن «آغاز» است، «علم تجربی» نمی‌تواند به آغازی بیرون از زنجیرهٔ علت و معلول بپرد. به عبارت دیگر، «علم تجربی» در عرض حرکت می‌کند و نه در «طول». این جهش یا پرش کار «فلسفه» و «دین» و «عرفان» و «هنر» است، چون فقط با «خیال» می‌توان آن را تصور کرد. سرآغاز «ماوراءالطبیعه» و «مابعدالطبیعه» از همین جاست.

ظهور «سنگ سیاه» تراش‌خوردهٔ هندسی، سنگی دارای بُعد با خط‌های صاف و مستقیم در پهلوها، حکایت از «ماشین» یا «ذهنی» دارد که می‌تواند «قالب»ها و «صورت»های پرداخت‌شدهٔ هندسی را به اشیاء این جهان تحمیل کند. ریاضیات «روح» را به این جهان می‌آورد، یا با کشف ریاضیات است که انسان «روح» را کشف می‌کند؟ لمس این سنگ همچون تبرّک‌جویی مؤمنان ادیان مختلف از اشیاء مقدس یادآور این نکته است که حتی در معنوی‌ترین و انتزاعی‌ترین ادیان باز این «اشیاء» هستند که در «جان» و «روان» مؤمنان اثر می‌کنند! چه خوش گفت شیخ محمود شبستری که «مسلمان گر بدانستی که بُت چیست//یقین کردی که دین در بت‌پرستی است»!

بوزینه‌های «سپیده‌دمان تاریخ» شاید بدون این سنگ آسمانی و «اشراق» آن که «نور هستی» یا «نور هدایت» را به ذهن آنها می‌تاباند و به دست گرفتن «استخوان»‌پاره‌ای که نخستین «جنایت» تاریخ در همنوع‌کشی را با آن آفریدند هرگز قادر نمی‌شدند آن سفینه‌ای را به فضا پرتاب کنند که راه «آسمان» را برای بشر می‌گشود. اکنون «ملکوت» آسمان نه برای زاهدان و عارفان که برای «فضانوردان» است که گشوده می‌شود. «سیر و سلوک» دیگر انفسی نیست و آفاقی است.

کلارک و کوبریک با این «سنگ آسمانی» یک بار دیگر نشان می‌دهند که «پرسش آغاز» همچنان به روی بشر گشوده است و بی‌پاسخ مانده است، اگر روایت‌های قدیمی و سنتی دیگر برای ما جذابیتی نداشته باشند، دست کم روایت‌های نوین دیگری می‌باید «اختراع» یا «خیال» کرد تا این پرسش که «بوزینه» چگونه دارای «ذهن» و «نفس عاقله» شد بی‌پاسخ نماند. پاسخ را علوم‌زیست‌شناختی به تنهایی نمی‌توانند بدهند، یا شاید برای ما قانع‌کننده نباشد. باری، آنچه کوبریک و نویسندهٔ این داستان می‌کوشند بیان کنند روایتی نو از انسان عصر جدید است که در پی «نور» تا اعماق کهکشان‌ها می‌رود و از حجاب‌های نور می‌گذرد تا در آن «ناکجاآباد» رؤیایی آرام بگیرد. چرا که اگر «آغاز»ی هست «پایانی» نیز هست. اما چه خواهد شد اگر «آغاز» و «پایانی» نباشد؟ ‌

ده دقیقه آغاز این فیلم را در زیر می‌توانید مشاهده کنید.

نکته‌های برجسته در این ده دقیقه: ۱) ظهور سنگ سیاه هندسی ۲) اشراق ذهن از مشاهدهٔ آن (تابش «نور هستی» یا «نور هدایت») ۳) الهام‌گیری از این نور تابیده از فراز سنگ برای به دست گرفتن «پاره استخوان» در مقام «ابزار» ۴) نسبت میان «ابزار» و «خشونت»، جنگ و سلطه بدون ابزار (سلاح) ممکن نیست ۵) از «پاره استخوان» تا «سفینه» راهی نیست.

 

Telegram: @fallosafahmshk

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من