روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

علم بدون فهم: «بی‌سوادی» بهتر است یا «نفهمی»؟

🔶  «علم» با «فهم» یکی نیست و «سواد» فهم نمی‌آورد. بسا بیسوادی که از «عالمی» بهتر بفهمد. از مباحث مهم در حکمت و فلسفه و هرمنوتیک تفاوت میان «علم» و «فهم» است: «دانستن» چیزی حتی به معنای «فهمیدن» آن چیز نیست (به شیوۀ سقراطی چند پرسش از او بکنید، بس زود آشکار می‌شود) ، تا چه رسد به اینکه کسی که چیزهایی می‌داند در امور عملی و زندگی بشری و اخلاق و سیاست و انسانیت «فهم» نیز داشته باشد! صرف «دانستن» نه کسی را به‌راستی «عالم» یا «دانشمند» می‌کند و نه عامل به «علم». در واقع، بسیار کسان «حامل علم»اند و نه «عامل به علم» و از این حیث گاه «عالمان بی‌‌عمل» یا «عالمان نفهم» به «خران کتاب بر پشت» تشبیه شده‌اند: آیا این تشبیه درستی است؟ بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم و گفته‌ایم و خوانده‌ایم که کسی فلان و فلان مدرک را دارد و فلان و فلان کتاب‌ها را خوانده است یا نوشته است یا ترجمه کرده است، اما «در عمل»، از نظر اخلاقی یا سیاسی یا وجدانی، به اندازۀ «خر» نمی‌فهمد! «نفهم» و «بی‌شعور» است! دانستن «فلسفه» و تدریس آن کسی را «فیلسوف» نمی‌کند، همان‌طور که دانستن «عرفان» و «تدریس» آن کسی را «عارف» نمی‌کند. چگونه می‌شود کسی به اصطلاح دارای القابی همچون «عالم»، «دکتر»، «مهندس»، «فقیه»، «مجتهد»، «صوفی»، «عارف» و «حجه‌الاسلام» و «آیه‌الله» باشد، اما در عمل معلوم شود که به اندازۀ «خر» نیز نمی‌فهمیده است: آیۀ ۵، سورۀ جمعه، در توصیف علمای یهود برای مسلمانان مشهور است، اما آیا علمای اسلام و دیگر علمای ادیان یا روشنفکران و فیلسوفان و دانشمندان از این حکم مستثنایند؟ بگذارید مثالی بزنم از قرن بیستم: لنین و استالین و مائو هر سه ظاهراً «فلسفه» می‌دانستند، و کتاب‌هایی در فلسفه نوشتند، که برخی از روشنفکران ما نیز که امروز چیزهایی دیگر ترجمه می‌کنند، برخی از این اراجیف را در سال‌های پیش از انقلاب به نام «فلسفه» و «نظریۀ انقلابی» ترجمه می‌کردند، البته برای جامعه‌ای که هنوز حتی یک تاریخ فلسفۀ درست و حسابی نداشت، تا چه رسد به ترجمه‌هایی از آثار برجسته‌ترین فیلسوفان تاریخ! اما بلایی که لنین و استالین و مائو بر سر مردم و کشور و فرهنگ خودشان آوردند، از فقر و گرسنگی و خفقان و کشتار و ارعاب، هیچ پادشاه به اصطلاح «بی‌سواد» و «بی‌فرهنگی» نیز در این «مقیاس» نکرده بود، با این همه آنان حتی بیش از بسیاری از پادشاهان سلطنت کردند و از روشنفکران مدح شنیدند و آدم کشتند، چرا؟ چون هیچ پادشاهی ساختارهای جامعه را به نام «انقلاب» در هم نکوبیده بود و همه چیز را «به هم نریخته» بود و از «نو» آغاز نکرده بود و ادعای «نو کردن» و «انقلاب کردن» هم نداشت. هیچ پادشاهی نتوانسته بود همۀ «روشنفکران» و «عالمان» را با خود همراه کند، یا همه را بکشد یا همه را بخرد یا همه را به سکوت وادارد، اما لنین و استالین و مائو همۀ فیلسوفان و روشنفکران و عالمان ناموافق را از دم تیغ گذراندند و جز «آدم نظام» کسی را باقی نگذاشتند. هیچ نظام پادشاهی در برقراری حکومت نظامی و پلیسی و آدمکشی آن‌قدر موفق نبوده است که حکومت‌های به اصطلاح «انقلابی» فاشیستی و کمونیستی و … این افراد به اصطلاح فلسفه‌خوانده یا فلسفه‌دان! اکنون پرسش این است که چرا افرادی مانند هلاکو خان مغول و دیگر خانان مغولان وزیرانی همچون نصیرالدین طوسی و رشیدالدین فضل الله همدانی داشتند، یا این‌قدر هوش و فهم و درایت داشتند که کشتار را به دست جلادان بسپارند، اما «کشورداری» و «سیاست» و «اقتصاد» را به دست «نظامیان/جلادان» ندهند و کار را به «کاردان» بسپارند؟ مغولان به کنار، دیگر شاهان هم از گذشته تا امروز چنین نبودند. رضا شاه نظامی بود، اما مملکت را به دست «نظامیان» نداد و دست کم چند سالی نخست‌وزیری همچون محمد علی فروغی داشت و اگر به عاقبت خوشی هم نرسید یک دلیلش این بود که روز به روز خودکامه‌تر شد و کم‌تر به سخن «سیاستمداران» و «فرهیختگان» گوش داد، یا چنان همه را ترساند که دیگر «صدایی» جز صدای خودش نشنید و خیال کرد که همۀ گره‌ها را با «دندان» می‌توان گشود! باری، او هرچه کرد باز خدایش بیامرزد که همچون صدام یا قذافی حکومت «انقلابی»، «سوسیالیستی»، «روسی»، «نظامی» درست نکرد! پسرش نیز به همین گونه بود! اما چگونه است که انقلاب‌های خلقی، سوسیالیستی، چینی و روسی سر از حکومت‌های «نظامی» در می‌آورند و بعد نظامیان «کاسب» می‌شوند و «کارخانه‌دار» و «برج‌ساز» و «ویلاساز» و «صادرکننده» و «واردکننده» و «فیلمساز» و «باشگاه‌دار» و … آن وقت برای همه چیز از «فرهنگ» تا «هنر» و از «مدرسه» تا «دانشگاه» تصمیم می‌گیرند؟ به‌راستی چه کسانی به مردم‌شان و فرهنگ و تمدن بشری بیش‌تر خدمت کردند، آن «شاهان بی‌سواد»ی که در دوران آنها رفاه و آبادانی و علم و فلسفه دست کم اندک زمانی رو به پیشرفت گذاشتند، تا زمانی که شاهان باز به همان خوی نظامیگری و درندگی خود بازگشتند و کشوری و «خاندانی» را به باد دادند یا آن «رهبران فلسفه‌خوانده» و «رمان» و «شعر» و «عرفان» خوانده که نه تنها «فلسفه» و «فیلسوف» و «عرفان» .و «علم» و ادبیات و هنر را هم از بین بردند، بلکه زندگی عادی را هم از مردم دریغ کردند و جز فقر و فلاکت و زوال «انسانیت» و «شرف» و «آزادگی» میراثی از خود باقی نگذاشتند و «تمدنی» چندهزارساله را به زمین سوخته تبدیل کردند، تا جز «آدم نظام»، غارتگر فرومایۀ آدمکش دروغگوی مزدور، کسی بر جای نماند!

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من