روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

گام معلق لک لک در میان “ماندن” و “رفتن”

تو خامشی که بخواند؟
تو می‌روی که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
شفیعی کدکنی («دیباچه»، در کوچه‌باغ‌های نیشابور)‏

‏«چرا خارج نرفتی؟»، «چرا خارج نمی‌روی؟»، «چرا خارج رفتی؟»، «چرا خارج رفتی و ‏برگشتی؟»، «چرا خارج مانده‌ای؟» — هرکدام از ما شاید نه یک بار بلکه بارها سخنانی شبیه ‏به اینها را از دوستان و آشنایان و خویشاوندانش شنیده‌ است، و با توجه به اینکه هرکدام از ما چه ‏تجربه‌ای در “ماندن” یا “رفتن” یا “بازگشتن” داشته است، با یکی از این پرسش‌ها رو به رو ‏شده است، به‌ویژه اگر دانش‌آموخته و دانشگاهی بوده است، هرچند امروز مهاجرت دیگر تنها ‏منحصر به “دانشگاهیان” و “دانشجویان” و “کُنشگران سیاسی” و “اهل سرمایه” نیست و محرومان و نومیدان از آینده نیز در جست و جوی راحت و امنیت و داشتن زندگی و ‏شغلی بهتر به سرزمین‌های شمالی، یا هرجا که گمان رود بهتر از اینجاست، کوچ می‌کنند. ‏

من هم روزی از دوستی چنین پرسشی کردم، دوستی دانشگاهی که جامعه‌شناسی خوانده و ‏سال‌هاست با وجود کارهای علمی بسیار و شناخته بودن در محافل علمی در پایین‌ترین مرتبۀ ‏دانشگاهی مانده است، اما تن به مهاجرت نداده است، و بار ‏”عُسرَت” زندگی را با کار بیشتر و درآمد کمتر، با قناعت و محروم کردن خود از بسیار چیزها ‏بر دوش کشیده‌ است، و بهای “آزادگی” و “فردیت” مثال‌زدنی‌اش را پرداخته است و آدمی مثل ‏همۀ “آدم ها”یی که می‌شناسم نشده است. پاسخم را با نگاهی شگفت‌زده و با پرسشی داد که ‏انتظارش را داشتم: «خودت چرا نرفتی؟» خندیدم و گفتم: «خب. شاید من مسائلی داشتم که ‏نمی‌توانستم بروم و شاید چیزهایی ناگفتنی دارم که هرکس نمی‌داند؛ حتی تو! و شاید اینها ‏چیزهایی است که هرگز دوست نداشته‌ام به کسی توضیح دهم!» لبخندی زد و گفت: «حتی به ‏من؟» و بعد ادامه داد: «خب. شاید من هم مسائلی داشتم که نمی‌توانستم بروم و شاید چیزهایی ‏ناگفتنی دارم که هرکس نمی‌داند؛ حتی تو! و شاید اینها چیزهایی است که هرگز دوست نداشته‌ام ‏به کسی توضیح دهم!» پاسخی ندادم و فقط لبخندی زدم. او بعد از اندکی مکث، گویی پاسخش را ‏گرفته بود، اندیشه‌کنان گفت: «حالا چرا من باید به چنین سؤالی پاسخ بدهم؟ داری پرسشنامۀ ‏آماری پُر می‌کنی؟». گفتم: «نه. همین طوری پرسیدم. دوست نداری جواب نده!» بعد انگار که ‏خواسته باشد دل مرا به دست آورد، یا چیزی برای حرف زدن داشته باشیم تا سکوت آزاردهنده ‏نشود، شروع به پاسخ کرد: «شاید تقدیر چنین بوده است. شاید عُرضه‌اش را نداشته‌ام، شاید تردید ‏داشته‌ام، شاید واقعاً هرگز مجبور نبوده‌ام. من بالاخره کاری داشته‌ام و زندگی بخور و نمیری. و ‏کمی هم اسم و رسمی. چندان هم جاه‌طلب نبوده‌ام که بخواهم بیشتر داشته باشم. خرجم را هم زیاد ‏نکرده‌ام که یا این طرفی شوم و یا آن طرفی. در همین حاشیه هستم و البته به من هم مانند بسیاری ‏دیگر چندان خوش نمی‌گذرد، اما هنوز شاید “مجبور” به انتخاب راه دیگر نشده‌ام! هنوز اخراجم ‏نکرده‌اند و این شاید بدترین بلایی بوده باشد که در این سال‌ها برسرم آورده‌اند! شاید اگر اخراجم ‏کرده بودند یا زندانی شده بودم الان دیگر اینجا نبودم!»‏

وقتی دیدم که او به سر حرف آمده است، برای اینکه احساس بیگانگی نکند، یا شاید برای ‏اینکه خیال نکند دارم از او حرف می‌کشم و نمی‌خواهم به او چیزی در مقابل بدهم، به او گفتم که ‏ما تقریباً همسن هستیم، و البته او دو سه سالی از من بزرگتر بود، و ادامه دادم: « من و تو در ‏یک چیز مشترک هستیم و آن اینکه هردومان گویی در دو جهان زیسته‌ایم و از این نظر خاطرات ‏مشترکی داریم — ما در هنگام انقلاب در آغاز جوانی بودیم و تقریباً “دورۀ قدیم” را به خاطر ‏داریم، ذهن ما را بیشتر کتاب‌هایی شکل داده است که در آن سال‌ها خوانده‌ایم، ما نسلی هستیم که ‏شاعران محبوبش، از ایرانی‌ها، بیشتر فروغ و شفیعی کدکنی و شاملو و اخوان، و از خارجی‌ها، ‏لورکا و نرودا و ریتسوس، بود؛ در میان رمان‌نویسان و داستان‌نویسان، چخوف و داستایفسکی و ‏سیلونه و کازانتزاکیس و مالاپارته و همینگوی و سالینجر و رومن رولان و دیگران، و در میان ‏فیلمسازان، الیا کازان و فرد زینه‌مان، و فللینی و پازولینی و پونته‌کورو و دیگران. اما ما انقلاب ‏را هم دیدیم و فرو ریختن دیوار برلین و پایان انقلاب فرهنگی چین و آغاز پروستریکای روسیه ‏و از هم پاشیدن بلوک شرق را هم شاهد بودیم. ما در یک بستر دو رؤیا و دو کابوس داشتیم!»‏
با شنیدن این سخنانی گویی چیزی در ذهنش شروع به جنبیدن کرد. ناآرام و بی‌قرار گفت: ‏‏«من از وقتی که یادم می‌آید می‌خواسته‌ام بروم. از شانزده‌سالگی تصمیم به رفتن داشتم، مثل همه ‏برای درس خواندن در خارج. اما بعد چیزهایی که خواندم و چیزهایی که اتفاق افتاد دگرگونم کرد ‏و تصمیم عوض شد. در سال‌هایی که هنوز دیپلم نگرفته بودم این شعر شفیعی کدکنی وِرد زبانم ‏بود:‏

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌ای که با شب می‌رفت این فال را برای دلم دید
دیری است مثل ستاره‌ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده‌ام ولی
مهلت نمی‌دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌ای که با شب می‌رفت
این فال را برای دلم دید. ‏
‏(«قصد رحیل»، در دفتر از زبان برگ)‏

این شعر به‌ظاهر اعتراضی سیاسی نیز بود. اما برای من فقط به معنای رفتن از خانۀ پدری بود، ‏به هر کجا که بود. البته در دهۀ چهل و پنجاه بسیاری از روشنفکران دیگر رفته بودند یا ‏می‌خواستند بروند. آل احمد در جایی می‌گفت: «روشنفکران ما حالا عشق زندگی در خارج را ‏دارند!» (شاید در غرب‌زدگی یا در خدمت و خیانت روشنفکران) و اخوان و شاملو هم از ‏غرب‌رفتگان سخن می‌گفتند، با اندک شکایتی یا گاه ملامتی. اردشیر محصص و براهنی در ‏همان آغاز دهۀ پنجاه رفتند، به گمانم. حتی شاملو هم گویا قرار بود که برود! و رفت به بهانۀ ‏مسافرتی شاید. ولی انقلاب شد و برگشت و دیگر نرفت. گویا این وسوسه‌ای دیرین برایش بود، ‏از نیمۀ دهۀ چهل: ‏

ماندن
ــ آری! ــ‏
و اندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
درسپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعرۀ توفان
رها کردن،
و زاریِ جانِ بی‌قرار را
با هیاهوی باران
درآمیختن.‏

‏ ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه می‌گذرد
به شهری که
ریا را
پنهان نمی‌کند
و صداقتِ همشهریان
تنها
در همین است.‏
‏(«مجلۀ کوچک»، در دفتر ققنوس در باران) ‏

این وضع فرهنگی آن سال‌ها بود. از میان جوان‌ها، تقریبا بیشتر کسانی که دیپلم می‌گرفتند و ‏در کنکور دانشگاه قبول نمی‌شدند، راهی خارج می‌شدند. این وضع گاهی هم خنده‌دار بود. ‏دانشجویی که دانشگاه قبول شده بود، به دلیل اعتصاب‌ها و یا فعالیت‌های دانشجویی شش یا هفت ‏سال طول می‌کشید تا لیسانس بگیرد، اگر سر و کارش به زندان نمی‌افتاد، و بعد می‌دید که گاهی ‏همکلاسی تنبل‌ترش رفته و چهارساله مدرک گرفته و حالا برگشته و دارد کار می‌کند! در میان ‏روشنفکران “ماندن” و “رفتن”، “خاموشی” یا “مبارزه” یا “همرنگی با جماعت” یا “پیوستن ‏به حکومت” مسأله‌ای شده بود. “سانسور” جایی برای کار نمی‌گذاشت. و بعد انقلاب شد. و ‏بسیاری بازگشتند و بعد از یکی دو سال بس بسیارتر بازگشتند. جنگ شروع شده بود، و حالا از ‏دوسو “ناامن” بود».‏

دیگر نیازی نبود بقیۀ داستان را بشنوم، اما مهم بود بدانم که چه چیزی می‌تواند آدمی را به ‏جایی پایبند کند که در آن هیچ “آینده”‌ای برای زندگی شخصی خودش ندارد! وقتی دوران انقلاب ‏تمام شده است و دیگر آدم به شیوۀ قدیم “انقلابی” نیست، چه چیزی می‌تواند آدم را در جایی نگه ‏دارد؟ — پول، خانواده و خویشاوندان و دوستان، آسایش، وطن یا عادت؟ این بود که پرسیدم: ‏‏«آدمِ شکست‌خورده راحت‌تر می‌تواند دل بِکند و از نو شروع کند، شاید رفتن در سال‌های ۶۰ به ‏بعد در آغاز جوانی برایت بهتر بود، آن هم با آن همه خطر که آن سال‌ها برای آدمی مثل تو وجود ‏داشت؟»‏

انگار که در بالای سرش دنبال چیزی بگردد، نگاهی به سقف انداخت و بعد گفت: «من ‏شکست‌خورده نبودم! برای من یا نسل من انقلاب طرحی ناتمام بود که باید “تمام” می‌شد. مگر ‏ما از سارتر نیاموخته بودیم که پیروزی مهم نیست، اصل “مبارزه” است؟ و شاید حالا مبارزه‌ای ‏سخت‌تر در راه بود. نیچه را که از سال‌های قبل از انقلاب می‌شناختم و عاشقش بودم دوباره ‏کشف کردم و هر جمله‌اش را به خاطر سپردم، آن‌طور که خودش دوست می‌داشت! این سخنان ‏زرتشت برای من دعوتی تازه به مبارزه بود و بینشی که می‌باید چراغ راهم می‌بود:

‏آفرین بر آنچه سخت می‌سازد! خوش ندارم آن سرزمینی را که در آن جوی‌های شیر و شهد ‏روان است! برای بسیار دیدن، از خویش چشم برگرفتن باید! هر کوه‌پیما به چنین سخنی ‏نیازمند است. (چنین گفت زرتشت، بخش سوم، «آواره»).‏

از اینکه می‌دیدم به نیچه علاقه‌مند است خوشحال بودم. اما با شک و حیرت از او پرسیدم: ‏‏«اما نیچه “انقلابی” به آن معنا که ما معمولا می‌شناسیم نیست. نیچه نه دنبال خلق است و نه ‏بهبود کار خلق، با برپایی نظامی سیاسی. به نظرم، او آدمی است که بیشتر دنبال ساختن خودش ‏است تا جامعه. البته، شاید افرادی که با بینش او بار آیند، افرادی خوب برای جامعه نیز باشند. ‏اما، به هر حال، برای نیچه تقدم با “فرد” است».

‏ با تکان سر موافقت خودش را نشان داد و گفت: «آری، اما نیچه هم دنبال “توفان” خودش ‏بود و “اَبَرانسان” خودش. بی‌شک، این اندیشه‌ها پیامدهای سیاسی دارند، چه او بخواهد و چه ‏نخواهد. خودش هم می‌گفت: «اندیشه‌هایی که با گام کبوتر می‌آیند توفان به پا می‌کنند» و امروز، ‏بعد از مارکس، توفانِ چه کسی سهمگین‌تر از نیچه است؟ نیچه به “حزب” نیازی نداشت، به ‏مبارزۀ مسلحانه نیازی نداشت، چون بهتر از آن را داشت. او، مانند پیامبران، می‌خواست آورندۀ ‏‏”کتاب” یا “پیام” باشد و همین برایش بس بود. من هم همین را همیشه خواسته‌ام. من برای رسیدن ‏و به دنیا آوردن “اندیشه”‌هایم زندگی می‌کنم. برای همین مدت‌ها انتظار کشیده‌ام».‏

سخنش برایم همچون اعتراف به جُرمی سنگین باورکردنی نبود. می‌توانستم به او بگویم که ‏همۀ اینها نمی‌تواند توجیهی برای رنج کشیدن باشد، در جایی که آدم بتواند زندگی بهتری داشته ‏باشد و نرود! این بود که به حافظه‌ام فشار آوردم تا به او بگویم، نیچه هم شهر زادگاهش را ترک ‏کرد و بخش بزرگ و زیبایی از اروپا را گشت و چندان هم “وطن، وطن” نکرد. این سخن نیچه ‏را به یادش آوردم:‏

آنجا که دیگر نمی‌توان عشق ورزید باید آن را گذاشت و گذشت. (بخش سوم، «دربارۀ گذار از ‏کنار»)

و بعد هم این سخن او را به یادش آوردم که آدم باید به جایی برود که برای فرزندانش مفید ‏باشد. مگر نه اینکه مردم بهترین چیزها را برای فرزندان‌شان می‌خواهند؟ باز، سخن نیچه طنینی ‏دلنواز برایم داشت:‏

آه، با اشتیاق خویش اکنون به کجا باید بَر شوم؟ از فراز همۀ کوه‌ها از پی سرزمین‌های پدری و ‏مادری چشم انداخته‌ام. اما هیچ جا وطنی نیافته‌ام. در همه شهرها بی‌سر و سامان‌ام و از همه ‏دروازه‌ها گذرنده. … مرا از تمامی سرزمین‌های پدری و مادری رانده‌اند. ازین رو، اکنون ‏سرزمین فرزندان‌ام را دوست می‌دارم و بس؛ آن سرزمین نایافته. در دل دورترین دریا را! ‏بادبان‌هایم را می‌فرمایم تا آن را بجویند و بجویند. ( «دربارۀ سرزمین فرهنگ»).‏

در نگاهش می‌توانستم بخوانم که موافق است. پیش از آنکه لب به سخن بگشاید، برق خنده ‌را ‏در نگاهش دیده بودم. بی‌ هیچ شگفت‌زدگی گفت: «می‌دانم. من هم اینها را بارها خوانده‌ام و شاید ‏همین چیزها بوده است که مرا به تردید افکنده است. هرچند در اینجا، نیچه به نظر من بیشتر دارد ‏از «سرزمین هنوز کشف‌نشدۀ» آینده سخن می‌گوید تا جایی اکنون موجود بر روی زمین. شاید ‏در جست و جوی امریکایی دیگر است، همان طور که هگل امریکا را سرزمین «آینده» ‏می‌نامید. می‌دانی که من هم مانند تو شیفتۀ فلسفۀ آلمانی‌ام. روشنفکران ناراضی آلمانی در زمان ‏هیتلر دو دسته بودند: آنها که می‌رفتند و آنها که می‌ماندند. بعد از جنگ هم دو دسته بودند: آنها که ‏ماندند و آنها که بازگشتند. هرکسی برای خودش دلیل یا دلایلی دارد، من نمی‌توانم بگویم که ‏درست عمل کرد و که نادرست. بی‌شک برخی نویسندگان آلمانی اگر از آلمان بیرون نرفته ‏بودند، شاید اکنون کسی آنها را نمی‌شناخت. آنها با مهاجرت بیش از حفظ زندگی‌شان به حفظ ‏فرهنگ آلمانی و اروپایی کمک کردند. و البته برخی هم ماندند و مُردند و برخی هم زنده ماندند. ‏به هر حال، اینها تصمیم‌هایی است که هرکس خودش باید بگیرد».‏

با سخنانش موافق بودم، اما خواستم نکته‌ای را بیفزایم. این بود که گفتم: «به نظرم مسألۀ ‏روشنفکران و مهاجرت‌شان همواره سیاسی نیست. امریکا که برای بسیاری از روشنفکران ‏پناهگاهی برای زنده ماندن بود، برای برخی روشنفکران امریکایی از نظر فرهنگی بیش از ‏اندازه تنگ بود. می‌توان از تی اس الیوت یا استنلی کوبریک نام برد که به دلیلی غیر از دلیل ‏چاپلین از امریکا بیرون آمدند و به انگلستان رفتند، در حالی که چاپلین به انگلیس باز نگشت. یا ‏نویسندگانی مانند همینگوی که نمی‌توانستند مدت زیادی در امریکا بمانند و در اروپا به دنبال ‏ماجراجویی‌های سیاسی و عشقی بودند. تاریخ خودِ ما هم از نویسندگان و شاعران و فیلسوفانی ‏که در سرزمین‌هایی غیر از زادگاه‌شان مُردند کم ندارد. اینها همه به نظر من نشان می‌دهد که ‏روشنفکر بی‌قرارتر از این است که بتواند جایی بند شود. امروز، حتی در امریکا، کمتر استادی ‏بیش از چندسال در یک دانشگاه می‌ماند. گویی آوارگی هم بخشی از ماجراجویی فکری یا ‏الزامات فکری است. گویا برای “شدن” به “فراز و فرود” بسیار لازم است و روشنفکران اگر ‏گاهی دلخواسته هم دنبالش نباشند، شاید از سر ناچاری گاهی باید مجبور به حرکت شوند، مثلا، ‏حرکتی سیاسی، چون روشنفکر اگر به سیاست هم کار نداشته باشد، شاید سیاست به او کار داشته ‏باشد! اما شاید بهتر باشد به این مسألۀ “مهاجرت” یا “تبعید خودخواسته”، برای برخی، از ‏زاویه‌ای ملی نگاه کنیم، به نظر تو امروز مشکل من و تو یا “ما” یا تردید من و تو یا “ما” در ‏‏”رفتن” و “ماندن” چیست؟ یا به تشبیه زیبای عنوان فیلم آنجلوپولوس گام معلق لک لک، چرا ‏برخی در برداشتن یک “گام” تردید دارند، چرا برخی “گام” را برمی‌دارند و پشیمان می‌شوند و ‏برخی برمی‌دارند و پشیمان نمی‌شوند؟»‏

با نگاهی که می‌شد تأییدش را خواند گفت: «موافقم. از اتفاق به این مسأله هم فکر کرده‌ام. ‏اول اینکه ما تا چه اندازه باید به خودمان یا به قول فلاسفه، به “فرد”، یا به کشورمان، “کلی”، ‏بیندیشیم؟ آیا من اگر اینجا فقیر و درمانده و مأیوس و افسرده باشم بهتر می‌توانم برای خودم و ‏کشورم مفید باشم، یا اگر در جایی دیگر در رفاه و پرنشاط و آفریننده و پرکار باشم؟ اما پاسخ به ‏این پرسش چندان هم آسان نیست. زندگی بازی فوتبال یا شطرنج نیست که بتوان آن را بارها ‏بازی کرد! گاهی با یک حرکت نابجا کارت تمام است و دیگر از بازی بیرونی و هرگز نوبتِ ‏دیگری در کار نیست! اما مساله دوم: اصلاً چه کسی گفته است من باید به فکر دیگران باشم، ‏چرا به فکر خودم نباشم؟ مگر همۀ مردم دارند از صبح تا شب زندگی‌شان را به خاطر دیگران ‏به باد می‌دهند؟ اینهایی که پول روی پول می‌گذارند و مفت مفت زندگی می‌کنند، از من و تو ‏محبوب‌تر خواهند بود؟ چرا، چون اشتباه‌های آنان را کسی در آینده به رخ‌شان نخواهد کشید یا ‏همۀ آنچه را در آینده اتفاق خواهد افتاد به پای آنها نخواهد نوشت؟ با این همه، چیزی در وجود ‏‏”من” هست که نمی‌گذارد این طوری فکر کنم. همین است که مرا مُردد می‌کند. این شاید در ذات ‏آدم‌هاست که یکی راحت‌طلب و دیگری بلاکش باشد، نمی‌دانم بلاکشی خوب است یا عافیت‌طلبی، ‏اما برای من “بلاکشی” ارزش شده است، این است که دنبال ساحل نبوده‌ام، هرچند گاهی تا ‏سرحد مرگ خسته می‌شوم، آن‌قدر که احساس می‌کنم دیگر بریده‌ام. اما اگر بخواهی مسأله را ‏برایت به‌طور مختصر صورت‌بندی کنم این است: ۱) عده‌ای مهاجرت می‌کنند، چون زندگی ‏بهتری می‌خواهند؛ ۲) عده‌ای مهاجرت می‌کنند، چون چارۀ دیگری ندارند! اما آنچه گاهی بر سر ‏هردو دسته می‌آید یکسان است: و آن اینکه شاید با چیزی مواجه شوند که انتظارش را نداشته‌اند و ‏این ویژگی هر تجربۀ انسانی است. برخی مهاجرت را “سیاه” می‌بینند و برخی “سفید”، و شاید ‏برای برخی در واقع چنین هم باشد. و من جایی که مهاجرت “ناگزیر” باشد آن را بی‌نیاز از هر ‏توجیهی می‌بینم. اما همان‌طور که آنجلو‌پولوس در فیلم زیبایش به‌خوبی نشان داد، بزرگترین ‏بدبختی مهاجران، یا بدبخت‌ترین مهاجران، آنجاست و آنهایی‌اند که باز وطن‌شان را با خود همراه ‏دارند. به نظر من، بدترین چیز مهاجرت این نیست که از صفر شروع کنی یا در تنگنای ‏اقتصادی باشی، بدترین چیزش این است که باز احساس کنی اینجا هم “جای تو” نیست. چنانکه ‏‏”آنجا” هم جای تو نبود».‏

‏ با او و با آنجلوپولوس موافق بودم و به یاد جسدهای اول فیلمش افتادم که بر روی آب شناور ‏بودند. این روزها که خبرهای غرق شدن کشتی‌های مهاجران در ایتالیا و استرالیا جهان را تکان ‏داده است، باز به این فیلم فکر می‌کنم و همان پرسشی را تکرار می‌کنم که آن فیلم می‌پرسید: «چه ‏چیز انسان را وامی‌دارد که وطنش را ترک کند؟» شعر «دیباچه» شفیعی کدکنی در آغاز در ‏کوچه باغ‌های نیشابور آرزویی بزرگ بود برای بازگشتن همۀ کسانی که روزی به‌ناگزیر از ‏وطن‌شان رفته‌اند:‏

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانۀ خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد. ‏

* این نوشته نخستین بار در حرفه: هنرمند، نوروز ۱۳۹۳، ش ۵۰، ص ۲۲۸–۲۲۴، ‏منتشر شده است.‏

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من