روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

راه «هستی» بر «اندیشه» بسته است یا راه «اندیشه» بر «هستی» بسته است؟

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی در آغاز «شاهنامه» پس از یاد خداوند جان و خرد سخن خود را با این بیت به پایان می‌برد:

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست

جدا از اینکه این مصرع آخر را چطور معنا کنیم, بحث از اینکه آیا «خدا» و «هستی» یکی است یا خدا آفرینندۀ «هستی» است یا «هستی» حتی از خدا نیز عام‌تر و فراگیرتر است، از آن پرسش‌های اندیشه‌سوز در تاریخ فلسفه است که تاکنون جز «سکوت» پاسخ درخوری نیافته است. هایدگر مدعی بود که خدا خود «هست» است و بنابراین او را نمی‌توان با «هستی» یکی دانست، او هم یکی از اصناف «هست‌ها»ست، همچون بقیۀ اصناف «هست‌ها»، گرچه در بالاترین مرتبۀ «هست‌ها». با این همه، او «در طلب هستی» هرچه کوشید نتوانست راه به جایی ببرد و دست آخر به این رضایت داد که بگوید همین در «راه بودن» خود کافی است و «بن بست» ما نه از بستگی «هستی» بلکه از بستگی «زبان» و از «انسان بودن» ماست. نتیجه اینکه هایدگر نتوانست جلد دوم «هستی وزمان » را که وعده کرده بود به پایان ببرد و در قرن بیستم به همان چیزی رسید که افلاطون در نامۀ شمارۀ ۷ خود و پلوتینوس یا افلوطین در «نُه‌گانه‌ها»ی خود و شوپنهاور و ویتگنشتاین در فلسفۀ خود به آن رسیده بودند: پایان فلسفه سکوت است. آن که رسیده باشد می‌داند که زبان گویای «اسرار» نیست، فقط «راهنما»ست و می‌توان به دیگران گفت که از این سو یا آنسو بروید، اگر یافتید می‌فهمید، اگر نیافتید همچنان «سخن» می‌گویید: می‌جویید و می‌پرسید. هیچ چیز با لذّت و آرامش فهم در سکوتی بدون پرسش برابری نمی‌کند. دریاهای ژرف خاموش‌اند و رودهای باریک پُرخُروش.

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من