روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

بهترین راه برای نابود کردن «دشمن» چیست؟

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

حافظ

امروز کشورهایی در همسایگی دور و نزدیک ما در آتش جنگ های داخلی می‌سوزند: افراد به خاک و خون کشیده می‌شوند، شهرها ویران می‌شوند، مردمان خانه و کاشانۀ خود را رها می‌کنند و آوارۀ سرزمین های همسایه یا دور می‌شوند، و سرمایه‌های مادّی و معنوی جامعه‌ که سال های بسیار زمان برده است تا بر هم انباشته شوند، در اندک زمانی بر باد می‌روند. مردمان با یکدیگر یا با نظام سیاسی‌شان آشکارا «دشمن» شده‌اند. در کشورهایی دیگر، جنگی کوچک تر و خاموش و ناآشکار در جریان است، جنگی که دولت های نامردمی با شهروندان‌ بی‌د‌فاع‌شان دارند. شهروندانی که برای «نظام» (regime) به «دشمن» تبدیل شده‌اند. حکومت های جبّار و ستمگر در جنگی اعلام‌نشده با شهروندان خود، می‌گیرند، می‌زنند، می‌بندند و می‌کُشند تا کسی سر از فرمان نظام برنپیچد و همه چیز همان‌طور پیش برود که دلخواه نظام است، اما دیر یا زود باز روزی فرا می‌رسد که مردمان بر نظام سیاسی خود می‌شورند و سایۀ جنگ داخلی و انقلاب و شورش بر کشور بال می‌گستراند، چرا که آنچه دلخواه نظام است دلخواه شهروندان نیست. باز همه با یکدیگر یا برخی با برخی آشکارا «دشمن» می‌شوند. کشورهایی دیگر خود را آمادۀ جنگ با دشمنان خارجی می‌کنند، دشمنانی که گاهی حتی معلوم نیست که کیستند یا از کجا هستند: بر تولید سلاح های خود می‌افزایند و موشک ها و بمب ها و رزمایش‌های خود را به رخ یکدیگر می‌کشند، گویی هریک خود را برای نبردی ناگزیر آماده می‌کنند. اما می‌باید پرسید، این همه آمادگی و تدارک برای «جنگ» و «خونریزی» و «ویرانی» و «تباهی» چرا؟ چه چیزی قرار است از این جنگ ها نصیب مردمان شود؟ مردم عادی را از جنگ ها چه سود؟ جنگ و دشمنی برای چه کسی «سود» دارد؟ «مرگ» و «ویرانی» کسب و کار کیست؟ آیا ما زندگی می‌کنیم برای اینکه روزی به جنگ با یکدیگر برخیزیم و خود را نابود کنیم؟ آیا سرنوشت ما این است که یا به جنگ با یکدیگر یا به جنگ با نظام یا به جنگ با بیگانگان بپردازیم؟ چه چیزی علت این همه خونریزی‌ها و ویرانی‌هاست: دشمنی؟ چرا ما باید «دشمن» یکدیگر باشیم، آیا وجود «دشمن» و «دشمنی» برای زندگی ضروری است؟ آیا دشمنی در ذات بشر یا روابط بشری نهفته است؟ آیا مقدّر است که انسان ها «دشمن» یکدیگر باشند؟ آیا گریزی از این تقدیر نیست؟ آیا دین و اخلاق و فلسفه می‌توانند به ما کمکی برای حلّ این مسأله بکنند؟ اگر «دشمنی» چیزی طبیعی برای انسان ها باشد، چگونه می‌توان آن را از میان برد؟ و اگر طبیعی نیست از کجا پدید آمده است؟

۱. «دشمن»: طبیعی یا قراردادی؟

آیا انسان ها به‌طور طبیعی یا ذاتی دشمن یکدیگرند، همان‌طور که برخی درندگان چنین‌اند؟ یا چنین نیست و «دشمنی» برای انسان ها و روابط انسانی امری عارضی و قراردادی است؟ در خصوص طبیعت بشر و طبیعت جهان تعالیم و نظریه‌های مختلفی از دیرباز وجود داشته است، تعالیم و نظریه‌هایی که ردّ آنها را از اسطوره تا دین و حکمت و فلسفه می‌توان پی‌گرفت. دوتا از این تعالیم می‌گویند «دشمنی» در طبیعت بشر یا روابط انسانی ریشه دارد، اما البته معنای طبیعی بودن این نیست که انسان حق ندارد آن را از میان ببرد یا اینکه اگر این خو و خصلت در فطرت انسان جای دارد برکندنی نیست. یکی از این تعالیم در قرآن آمده است و دیگری را فیلسوف انگلیسی تامس هابز بیان کرده است.

۱.۱. «دشمنی» در قرآن

به گفتۀ قرآن «دشمنی» میان انسان ها از لوازم هبوط انسان است و این مجازاتی است که خداوند برای انسان در زندگی اینجهانی یا در دنیا در نظر گرفته است، آزمونی برای او تا هدایت یابد و اتفاقاً راه «دشمنی» در پیش نگیرد و از آن پرهیز کند. آیات ۳۶، سورۀ بقره و ۲۴، سورۀ اعراف و ۱۲۳، سورۀ طه این مضمون را چند بار تکرار می‌کنند: «وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ» (۳۶، بقره: «فرود آیید شما دشمن همدیگرید و براى شما در زمین قرارگاه و تا چندى برخوردارى خواهد بود»)؛ «قَالَ اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ» (۲۴، اعراف: «فرود آیید که بعضى از شما دشمن بعضى [دیگر]ید و براى شما در زمین تا هنگامى [معیّن] قرارگاه و برخوردارى است»)؛ «قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَى» (۱۲۳، طه: «فرود آیید در حالى که بعضى از شما دشمن بعضى دیگر است پس اگر براى شما از جانب من رهنمودى رسد هرکس از هدایتم پیروى کند نه گمراه مى‏شود و نه تیره‏بخت»). این آیات وجود «دشمنی» در میان انسان ها را از شرایط هبوط آنها می‌دانند، اما به انسانی که خواهان نیکبختی است پیروی از هدایت الهی را توصیه می‌کنند که از میان‌برندۀ «دشمنی» است. یکی از نعمت های خدا برای هر مردمی از میان بردن «دشمنی» در میان آنان و نیز دشمنان آنان است، البته اگر آن قوم خود از ستمکاران نباشند. حتی قرآن دلیل منع قمار و شراب را «دشمنی» و «کینه»ای می شمارد که به واسطۀ آنها میان مردمان به وجود می آید: «إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَهَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَهِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون» («شیطان مى‏خواهد با شراب و قمار میان شما دشمنى و کینه افکند و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد پس آیا شما دست برمى‏دارید» (مائده، ۹۱). آیا می توان از این سخن نتیجه گرفت که هرچه «دشمنی» و «کینه» پدید آورد یا بر «دشمنی» و «کینه» بیفزاید «حرام» است؟

۱.۲. «دشمنی» از نظر هابز

اما در روایت تامس هابز فیلسوف انگلیسی، وضعیت بشری زمانی «جنگ همه علیه همه» بود. زمانی که هر انسانی هرچه را می‌خواست می‌باید از چنگ دیگری می‌ربود. در این حالت هر انسانی برای انسان دیگر گرگ بود. انسان در حالتی طبیعی می‌زیست و اجتماع بشری هنوز هیچ‌گونه نهاد قانونی و سیاسی نداشت، چرا که اساساً هنوز دولتی به وجود نیامده بود. اما انسان ها با تشکیل دولت دست از «دشمنی» علیه یکدیگر برداشتند و رضایت دادند به جای دشمنی با یکدیگر برطبق قوانینی رقابت کنند که عادلانه می‌دانند و کسانی را که از قانون سر می‌پیچند یا به حقوق دیگران تجاوز می‌کنند نه به صورت فردی بلکه بر اساس قوانین و به دست نهادی حقوقی کیفر دهند. از همین رو، سلاح های خود را به زمین گذاشتند و آنها را به حاکم یا فرمانروایی سپردند که از حق انحصاری داشتن سلاح و اعمال زور برخوردار بود. این البته، به معنای پایان دشمنی در میان انسان ها نبود، چون انحصار زور در دست یک تن خود باز سبب ستم های بسیار می‌شد، اما تا جایی که نظم زندگی جاری بود و عموم مردم کم و بیش از حقوق خود برخوردار بودند و اتفاقی نمی‌افتاد، فقط گاه و بی گاه افرادی طعمۀ ستم های حکومت می‌شدند، چون مردم به تجربه می‌دانستند که «بدترین حکومت بهتر از بی‌حکومتی» است، چون یک زورگو بهتر است تا هزاران زورگو، بنابراین برای فرار از هرج و مرج و آشوب و جنگ داخلی یا جنگ میان شهروندان که بدترین جنگ هاست، تا جایی که می‌توانستند بدترین خودکامه را نیز تحمّل می‌کردند و این تا جایی ممکن بود که هنوز فرمانروای ستمگر کارد را به استخوان نرسانده بود.

چه در روایت قرآنی و چه در روایت تامس هابز از آغاز تاریخ بشری «دشمنی» حتی اگر ذاتی وجود و حیات بشری هم باشد نمی‌تواند اصل رفتار در زندگی اجتماعی باشد، چون در آن صورت هرگز اجتماع بشری به وجود نخواهد آمد. بنابراین، یک اصل روشن است اگر اجتماعاتی بشری به وجود آمده است که ما امروز آنها را به نام اقوام و ملت های گوناگون می‌شناسیم این اقوام یا ملت ها توانسته‌اند دست کم مدّت زمانی با صلح در کنار یکدیگر زندگی کنند. اما اگر جوامع بشری، دست کم به‌طور رسمی، «دشمنی» را ترک گفته‌اند، و جز در کشورهای عقب‌مانده یا دستخوش آشوب مردم به‌طور گروهی به جنگ با یکدیگر نمی‌پردازند، چرا در عرصۀ بین‌المللی هر کشوری «دشمن» کشور دیگر است یا با «دیگر»ی همچون دشمن رفتار می‌کند؟

حالت طبیعت، یعنی دشمنی هرکس علیه هرکس، هنگامی از میان رفت که مردمان کشوری با نظامی واحد پدید آوردند و نظام واحد قادر شد که قانونی واحد را بر همه اعمال کند و انحصار سلاح و زور را در اختیار خود داشته باشد، اما در عرصۀ بین‌المللی چنین نیست چون هرکشوری با داشتن سلاح و دولتی متفاوت و قوانینی متفاوت و منافعی متفاوت اکنون برای همسایه‌اش یا کشور دیگر در حکم «دشمن» است، چون می‌تواند در علایق یا زبان یا فرهنگ یا دین یا هرچیز دیگری، از جمله منافع، کاملاً متفاوت با همسایه‌اش باشد، بنابراین هرکشوری برای پیشگیری از تجاوز کشورهای همسایه یا دیگر کشورها همواره خود را مسلّح و آماده نگه می‌دارد. بنابراین، تمدّن و وجود دولت در هرکشوری اگرچه توانسته است افراد را خلع سلاح کند یا به آنها نشان دهد که حتی در صورت داشتن سلاح نباید از آن برای «دشمنی» با دیگران یا کسب منافع غیرقانونی استفاده کنند، هنوز نتوانسته است دولت ها را وادار کند که از سلاح علیه شهروندان ناراضی از حکومت یا علیه دیگر کشورها استفاده نکنند. نتیجه آن شده است که هنوز یا در گوشه و کنار جهان حکومت ها علیه شهروندان ناراضی سیاسی از سلاح و زور استفاده می‌کنند، در واقع وظیفۀ حکومت این نیست که با سلاح از خودش در برابر شهروندان دفاع کند، چون حکومت باید نمایندۀ شهروندان باشد نه ارباب آنان، یا علیه دیگر دولت ها وارد جنگ و دشمنی می‌شوند. اما آیا این نیز چیزی ناگزیر است؟

۱.۳. کانت و دولت جهانی

ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، برای حلّ این مسأله پیشنهادی تحسین‌برانگیز داد. پیشنهاد او این بود که کشورها برای اینکه از حالت بدویت و توحشی که جوامع در حالت طبیعت داشتند بیرون آیند، باید به تشکیل جامعۀ مدنی/شهروندی جهانی دست یازند، به تشکیل دولتی واحد اهتمام کنند تا همان طور که در نتیجۀ تشکیل جامعۀ مدنی/شهروندی «دشمنی» میان افراد بر سر منافع از میان رفت و رقابت قانونمند و عادلانه جای آن را گرفت و دیگر افراد برای حل اختلاف های شخصی‌شان دست به خشونت نمی‌زنند، مگر اینکه تبهکار یا جنایتکار شناخته شوند، کشورها نیز برای حفظ منافع‌شان به خشونت متوسل نشوند. بنابراین، برای ترک خصومت یا دشمنی میان جوامع باید نهادی بین‌المللی یا دولتی واحد پدید آید که در عین به رسمیت شناختن خودمختاری و استقلال اعضایش آنها را از اعمال خشونت و دشمنی با یکدیگر و پرداختن به جنگ باز دارد. در این صورت در جامعۀ بین‌المللی نیز دیگر کسی برای رسیدن به منافعش سلاح به دست نخواهد گرفت و اگر چنین کرد دیگران او را بر سرجایش خواهند نشاند. پیشنهاد کانت را کسی جدّی نگرفت، مگر هنگامی که دو جنگ جهانی در اروپا درگرفت و تشکیل جامعۀ ملل و سازمان ملل متحد به نوعی همان اندیشۀ کانت را به‌طور ناقص تحقق بخشید. تشکیل اتحادیۀ اروپا در نخستین دهۀ قرن بیست و یکم نیز به نوعی متأثر از این اندیشۀ کانت بود.

۲. «دشمن» در اخلاق و «دشمن» در سیاست

آیا هیچ انسانی هست که بخواهد «دشمن» داشته باشد؟ آیا داشتن دشمن به سود ماست، آیا ما می‌کوشیم به تعداد «دشمنان»مان بیفزاییم؟ ما چگونه «دوست» و «دشمن» برای خودمان به وجود می‌آوریم؟ برای نابود کردن «دشمنان»مان چه راهی در پیش می‌گیریم؟ برای خودمان چگونه «دوست» پیدا می‌کنیم؟ پاسخ هایی که ما به این پرسش ها می‌دهیم نشان‌دهندۀ تحولی است که ما در دور شدن از انسانی ابتدایی به انسانی متمدن داشته‌ایم، از انسانی عقب‌مانده و غیراخلاقی به انسانی پیشرفته و اخلاقی. در سیاست نیز همین قاعده جاری است. کشوری که در سیاست «عقب‌مانده» است با همسایگانش و کشورهای دیگر همان طور رفتار می‌کند که با شهروندانش: با زور ـــ البته برای او آنان شهروندان نیستند بلکه «محکومان» یا «فرمانبرداران» و «نوکران» صرف هستند. چنین دولتی به ناگزیر همواره در حال خصومت و دشمنی است هم با شهروندانش و هم با همسایگانش، به همین دلیل همواره نیازمند قدرت‌نمایی و جمع‌آوری سلاح و نمایش و زورآزمایی است. زبانش در سیاست نیز زشت و موهن و پرخاشگر است و فاقد هرگونه وقار و متانت و خویشتنداری و ادب. بنابراین، باید ببینیم اگر ما در زندگی خصوصی نمی‌خواهیم بر دشمنان‌مان بیفزاییم چرا برخی در «سیاست» جز درست کردن «دشمن» یا «دشمن تراشی» و «دشمن سازی» کاری ندارند و هزینۀ آن را هم از جیب دیگران می پردازند و فقط وقتی رام و مطیع می‌شوند که «دشمن» بر آنان دست یافته باشد و پا بر گلویشان گذاشته باشد. آن گاه است که حفظ «مصلحت نظام»، یعنی بقای شریف خودشان و حامیان و نوکرانشان آنان را به تسلیم و خشوع در برابر زور وامی دارد.

۳. چه کسی از «دشمن» سود می‌برد؟

ما مردمان عادی از دشمنی سودی نمی‌بریم. برای ما «دشمنی» مایۀ نگرانی و عذاب است. چگونه می‌توانیم در خانه استراحت کنیم یا در خیابان قدم بزنیم یا به کاری مشغول شویم اگر بدانیم همواره کسی هست که می‌خواهد به ما آسیب برساند؟ از همین رو، کم تر کسی است که بخواهد آن چنان دشمنانی برای خودش فراهم کند که درصدد آسیب رساندن به او باشند. اما این امر در جایی دیگر شاید صادق نباشد و آن جایی است که ما بخواهیم خودمان و دیگران را به ‌گونه‌ای تعریف کنیم که انگار در دو قطب مقابل به سر می‌بریم و هیچ‌گاه نمی‌توانیم با هم کنار بیاییم. رقابت های شغلی یا حرفه‌ای و گروهی ما گاهی ممکن است تا سرحدّ خشونت هم پیش بروند و آن‌جایی است که ما از «رقابت» گذشته و به «دشمنی» رسیده‌ایم. رقابت های دوقطبی باشگاه های ورزشی یا احزاب و گروه های سیاسی و مذهبی و قومی گاهی چنین حالتی به خود می‌گیرد و به همین دلیل «رقابت» و «اختلاف» به «دشمنی» و سپس به «کینه» و خشونت تبدیل می‌شود. در این میان، کسانی بر این گمان‌اند که «دشمنی» می تواند سبب انسجام گروهی و تقویت آن شود و بنابراین خوب است که ما همیشه دشمنی داشته باشیم تا خودمان را در برابر آن تعریف کنیم. اما این «دشمنی» ممکن است از این جهت سودی موقتی برای منافع گروهی داشته باشد، اما سودش موقتی است و عاقبت ندارد، چون همینکه مهار این «دشمنی» از دست در برود به جنگ یا خشونتی تبدیل خواهد شد که آن گروه یا حزب همه چیز کشور را به باد می‌دهد. در این گونه «دشمنی» صاحبان احزاب و مذاهب و نظامیان بیشترین منفعت را نصیب خود می‌کنند، البته تا هنگامی که این دشمنی به فرجام خونین خود نرسیده باشد.

۴. بزرگ ترین «دشمن» ما کیست؟

ما از «دشمن»، یعنی چیزی یا کسی که تهدیدی علیه ماست، هیچ‌گاه دور نیستیم. اما چرا باید همواره بپنداریم که این «دشمن» انسانی دیگر است؟ آیا فقر، بیماری، نادانی، مرگ، گرسنگی، تشنگی، رنج، ستمکاری و بی‌عدالتی «دشمن» نیستند؟ انسانی که به علم یا حکمت یا شناخت رسیده باشد درمی‌یابد که انچه انسان ها را به دشمنی با یکدیگر برمی‌انگیزد همین چیزهاست. انسان فقیر چرا باید به دشمنی با ثروتمندان برخیزد، اگر فقر و حرمانش را نتیجۀ آزمندی و ستمکاری آنان نداند؟ مردم چرا باید به جنگ علیه حاکمان برخیزند، اگر آنان را ‌پایمال کنندۀ حقوق خود ندانند؟ بنابراین، آنچه ما باید بدانیم این است که چه چیزهایی ما را با یکدیگر دشمن می‌کند و چه چیزهایی ما را از دشمنی با یکدیگر نجات می‌دهد و به دوست بدل می‌سازد و چه چیزهایی «دشمنان واقعی» ما هستند که جز نابودی هیچ کاری با آنها نمی‌توان کرد، دشمنانی که هرگز نمی‌توان با آنها دوست شد یا از آنها دوست ساخت.

۵. بهترین راه برای نابود کردن «دشمن» چیست؟

ما از راه های مختلفی برای نابود کردن دشمنان‌مان استفاده می‌کنیم. اما این راه ها فقط برای دشمنان‌مان خطرناک نیستند، برای خودمان نیز خطرناک‌اند. اگر من بخواهم با «دشمن»‌ام بجنگم تا به او آسیب بزنم، این امکان نیز وجود دارد که او هم به من آسیب بزند، یا حتی آسیب بیش تری هم بزند. از همین روست، که انسان عاقل همیشه قدرت خودش و قدرت دشمنش را می‌سنجد و بعد دست به ابراز آشکار دشمنی یا اقدام برای آسیب رساندن به دشمنش می‌زند. اما راه هایی که ما ممکن است برای نابودی دشمن‌مان در پیش بگیریم همه به یک اندازه هزینه‌بر و پُررنج نیستند. اگر من بخواهم برای نابود کردن دشمنم تمامی سرمایه و وقت خودم را هدر دهم و زندگی خودم و فرزندانم و خویشاوندانم یا هموطنانم را فدای نابودی او کنم، چه بسا حتی با نابودی او خودم را هم نابود کرده باشم، چرا که دیگر چیزی برای ادامۀ حیات نداشته باشم. بنابراین، انسان عاقل از خود می‌پرسد آیا دشمن را حتماً باید از راه اعمال زور و به کار بردن سلاح و نابود کردن جسمانی از میان برداشت، آیا هیچ راه دیگری برای از میان بردن دشمن نیست؟ آبراهام لینکلن در سخن نغزی بهترین راه نابودی «دشمن» را پیشنهاد می‌کند، راهی که می‌توانیم ببینیم چقدر کم‌هزینه و پُرفایده است: «بهترین راه برای نابود کردن دشمن دوست شدن با اوست». بله، چرا «دشمن» را به «دوست» تبدیل نکنیم؟ آیا این کم‌هزینه‌ترین و بهترین راه و اخلاقی‌ترین راه نیست؟ چه کسی گفته است که دوستان ما همیشه دوستان ما خواهند بود و دشمنان‌مان همیشه دشمنان‌مان باقی خواهند ماند؟ آیا ما در زندگی نمی‌بینیم که چگونه دوستان‌مان به دشمنان‌مان تبدیل می‌شوند و دشمنان‌مان به دوستان‌مان، وقتی منافع شان چنین اقتضا کند؟

۶. چگونه از «دشمن» «دوست» بسازیم؟

هریک از ما شاید به‌ شیوۀ خودش آموخته باشد که چگونه برای خود دوستانی بیابد و چگونه برای خود دشمنانی بسازد. ما معمولاً می‌پنداریم که با ‌منفعت رساندن به کسانی آنان را به «دوست» تبدیل می‌کنیم و با زیان رسیدن به کسانی آنان را به «دشمن». بنابراین، همیشه در این اندیشه‌ایم که با بذل و بخشش دوستان خودمان را حفظ کنیم و تا جای ممکن به دشمنان‌مان آسیب برسانیم. اما آیا چنین کاری برای ما دوستان واقعی فراهم می‌کند و دشمنان ما را نیز نابود می‌کند؟ دین، حکمت، اخلاق و فلسفه چیزی خلاف این را به ما تعلیم می‌دهند. آنها به ما می‌آموزند که ما نباید «دشمنی کردن» را اصل زندگی خود قرار دهیم. به بیان شیوای امام علی (ع) «دوستی ورزیدن نیمی از خرد است» (کلمات قصار، ش ۱۴۲، ترجمۀ شهیدی). همچنین نباید بپنداریم که دوستان ما همواره «دوست» و «دشمنان» ما همواره «دشمن» خواهند بود: «دوستت را چندان دوست مدار! مبادا که روزی دشمنت شود و دشمنت را چندان کینه مورز که بود روزی دوستت گیرد» (کلمات قصار، ش ۲۶۸). بنابراین، انسان باید این توانایی را داشته باشد که برای خود دوستانی پیدا کند و اگر چنین کاری نتواند انجام دهد، ناتوان‌ترین مردم خواهد بود. از سوی دیگر، کسی را می‌توان تواناترین مردم خواند که می‌تواند از «دشمن» دوست بسازد، اما چگونه می‌توان از دشمن دوست ساخت؟

۱. بدی را با بدی پاسخ ندهیم. کسی که بر این گمان است که کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است و باید با هرچیز با شدت برخورد کند و بر دهان دیگران مُشت بکوبد و دهان دشمن را خُرد کند و بر صورت او سیلی بزند هرگز قادر نخواهد بود که از دشمن «دوست» بسازد. چنین کسی حتی «دوستان» خود را نیز نگاه نتواند داشت. قرآن در این خصوص به ما تعلیم می‌دهد که چگونه از «دشمن» دوست بسازیم: «وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلَا السَّیِّئَهُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ»؛ «وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیم» (فصلت، ۳۵-۳۴: «و نیکى با بدى یکسان نیست [بدى را] با آنچه بهتر است دفع کن آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است گویى دوستى یکدل مى‏گردد؛ و این [خصلت] را جز کسانى که شکیبا بوده‏اند نمى‏یابند و آن را جز صاحب بهره‏اى بزرگ نخواهد یافت»).

۲. با انصاف رفتار کنیم. هیچ چیز همچون بی‌عدالتی به خشم و سپس کینه و دشمنی تبدیل نمی‌شود. فردی که با دیگران باانصاف رفتار نکند و برای دیگران همان حقوقی را که برای خودش قائل است قائل نباشد، آنان را به دشمنان سرسخت خود تبدیل می‌سازد. سرچشمۀ بسیاری از ناخشنودی‌های بشری فقر یا گرسنگی نیست. اگر انسان فقر یا گرسنگی را از ناتوانی و تنبلی خودش بداند از کسی خشمگین نخواهد شد. انسان وقتی خشمگین می‌شود که فقر و گرسنگی را ناشی از ستم دیگران بداند. نظامی اجتماعی که نتواند دلایل قانع‌کننده‌ای برای نابرابری‌های اجتماعی داشته باشد، به همین سان به دشمنی در میان مردم و دشمنی مردم با حکومت دامن می‌زند.

۳. با تُندی و درشتی سخن نگوییم. هیچ‌کس کم تر و کوچک تر از فردی دیگر نیست. احترام لازمۀ زندگی سالم اجتماعی است. منزلت های اجتماعی، ثروت یا قدرت، این جواز را به کسی نمی‌دهند که شخص هرطور خواست با دیگران سخن بگوید. کسی که حرمت دیگران را به رسمیت نشناسد حرمت او را نیز نگاه نخواهند داشت.

۴. از بدگویی و غیبت بپرهیزیم. سخنان روا یا ناروا در خصوص افراد آنان را از زندگی سالم اجتماعی باز خواهد داشت. به وجود آوردن بدگمانی های ناروا در حق اشخاص این امکان را از آنان می گیرد که رابطه‌ای سالم و ارزشمند با آشنایان تازه داشته باشند. ما حق نداریم با بدگویی افراد را از این امکان و آینده‌شان محروم کنیم. چنین کاری در حکم نابود کردن آیندۀ آنان خواهند بود و از این رو آنان دشمنان ما خواهند شد.

۵. خویشتندار باشیم. در زندگی اجتماعی این امکان وجود دارد که ما با یکدیگر برخورد منافع یا برخورد سلیقه و نظر داشته باشیم. هیچ‌گونه از این برخوردها نباید سبب شود که ما خویشتنداری فروگذاریم و به خشم بگراییم و آنچه را خود حق می‌دانیم به دیگران تحمیل کنیم.

۶. نیکی کنیم. نیکی کردن باج دادن و خریدن دیگران نیست. ما در رساندن سود یا منفعتی به دیگران حُسن نیّت خود را برای داشتن روابط انسانی نشان می‌دهیم. ما با نیکی کردن نشان می‌دهیم که همه چیز را برای خودمان نمی‌خواهیم و حاضریم بی هیچ چشمداشتی به دیگران یاری کنیم و به آنان سود برسانیم.

۷. عذرخواه تقصیرات خود باشیم. کسی که به تقصیرات خود واقف است و آنها را به گردن می‌گیرد و عذرخواهی می‌کند مانع از بروز خشم و کینۀ دیگران می‌شود.

۸. به سخن دیگران گوش دهیم. افرادی که خود را همواره حق به جانب می‌دانند و با دیگران طوری سخن می‌گویند، انگار که آنان هیچ نمی‌دانند و تنها آنان هستند که همه چیز را می‌دانند، احمقانی هستند که بیش ترین خشم و کینه را متوجه خود می‌کنند. چون دیگران را تحقیر می‌کنند و هیچ کس را به حساب نمی‌آورند.

انسان کریم و اخلاقی و متمدّن شرمی از آن ندارد که دست دوستی به سوی «دشمن» دراز کند، یا دست دشمن را که به سویش دراز شده بفشارد و به دشمنی خاتمه دهد و از «دشمن» برای خود «دوست» بسازد. اما انسان های لئیم و سفله همواره دشمنی ورزیدن و خوار کردن دیگران را مایۀ مباهات خود می‌شمرند و با رد کردن دست دوستی و پافشاری بر خوار کردن و کوبیدن «دشمن» خود را سرانجام به چنان خواری و خفّتی می‌اندازند که دیگر حتی «دوستی» هم برایشان باقی نمی‌ماند.

فایل پی دی اف به همراه دو پیوست  04.Enemy.BestWay.980402

 

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من