روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

انقلاب»: آنچه همه خواسته‌اند و هیچ‌کس نخواسته است!

گفتم که خدا داد مرادت به وصالش
گفتا که مرادم ز وصالش نه همین بود
حافظ (؟)

نظری بدبینانه دربارۀ زندگی می‌گوید که همۀ کوشش‌های ما بیهوده و بی‌حاصل یا عبث است، چون ما هیچ وقت دقیقاً به آنچه می‌خواهیم نمی‌رسیم. همیشه فاصله‌ای هست، اگر نه گاهی ژرف، میان «تصورات»، «تخیلات»، «آرزوها» و «نقشه‌ها»ی «ما» و آنچه در واقعیت رخ می‌نماید. همیشه می‌توانیم بگوییم، و ببینیم، که «این آن چیزی نبود که می‌خواستیم یا می‌پنداشتیم» («ما ز یاران چشم یاری داشتیم//خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم»). گاه حتی کاملاً برعکس و متضاد است. نتیجه آن‌قدر غیرمنتظره و برعکس است که احساس «ریشخند شدن» می‌کنیم، گویی خدا یا جهان یا تاریخ یا فلک، یا هر مفهوم و نامی که برای چیزی ورای خودمان و محیط بر خودمان «تصور» می‌کنیم، ما را دست انداخته است و به ریش‌مان خندیده است. همان که در حکایت مشهور «چی می‌خواستیم/خیال می‌کردیم، چی شد!» ورد زبان‌هاست. «آزادی سیاسی» می‌خواستیم «آزادی خوردن و پوشیدن» و «آزادی عقیده» و «دین و مذهب» را هم از دست دادیم: «استبداد محدود سنّتی» را با «تمام‌خواهی فاشیستی – کمونیستی» جدید تاخت زدیم! این احساس «فریب» ما را «سرخورده» و «نومید» و ناتوان می‌کند و گاهی ما را وامی‌دارد از هر تلاش و کوششی در زندگی اجتماعی دست برداریم و همه چیز را به «بخت» و «تصادف» یا «خواست کردگار» یا «چرخ فلک» یا «باژگونگی روزگار» نسبت دهیم و «تسلیم و رضا» پیشه کنیم و «سر» خویش گیریم و فقط به «کار و بار زندگی خصوصی» خود بپردازیم و به هرچه مربوط به «دیگران» یا «کل جامعه» است بی‌اعتنا شویم. «به ما چه، ولش!»، هرکس به فکر گلیم خویش است، پس ما چرا نباشیم؟

واقعیت این است که «ما» در زندگی همیشه با «ناکامی» رو به رو نمی‌شویم، چرا که اگر این طور بود زندگی ناممکن بود. ما می‌دانیم «چطور» غذای دلخواه یا لباس یا خانه یا هر کالا و شیئی را آن طوری که دوست داریم فراهم کنیم، اما پس چرا نمی‌توانیم «جامعه» و «کشور»مان را هم آن‌طور که می‌خواهیم، مثل «خانۀ» خودمان بسازیم؟ ما می‌توانیم در بسیاری کارها با دیگران همکاری کنیم و به نتیجۀ دلخواه نیز برسیم همچون ساخت خانه یا کالا یا بازی‌های گروهی. اما همان‌طور که در ازدواج و دوستی و معاشرت با دیگران نیز گاهی پیش می‌آید همه چیز آن‌طور که دلخواه ماست پیش نمی‌رود، جایی هست که در آنجا نمی‌توان همه چیز را آن‌طور که می‌توان در ساخت «خانه» یا دیگر اشیاء در «کارخانه» یا «کارگاه» مطابق با تصورات ساخت انجام داد. روابط انسانی، روابط انسان‌ها با یکدیگر همچون روابط انسان با اشیاء و مادۀ بی‌جان یا حیوانات غیرعاقل نیست که بتوان «دیگری» را به «تسلیم» محض واداشت و همه چیز را به دلخواه پیش برد. «انقلاب» و «جامعه» شیئی همچون دیگر اشیاء نیست. «انقلاب» و «جامعه» یعنی انبوهی از «اراده»ها و «نقشه‌ها» و «تصورات» متضاد انسان‌های زنده و عاقل و دارای اراده و منافع متضاد و شهوات و امیال سرکش و ویرانگر که ممکن است فقط از جهانی با هم اشتراک داشته باشند. این وجوه «اشتراک» زمانی همگان را فریب می‌دهند، اما همین که غبارها فرو نشست و «زور» غالب شد و «اراده ها»ی دیگر حذف شدند، آن وقت آنچه می‌ماند چیزی است که همه آن را در عالم خیال خواسته‌اند اما هیچ کس آن را در عالم واقع نخواسته است. «انقلاب»ها و نتایج‌شان به‌ندرت با خواست‌های «مردمان» و حتی «پیشگامان»شان مطابق در می‌آید. با این همه می‌توان پرسید که در «بن بست»ها چه کار دیگری جز «انقلاب» می‌توان کرد؟ ــــ انقلاب در بن بست‌ها صورت می‌گیرد. کوچۀ قدیمی‌مان را بن بست نکنیم.

افزودن دیدگاه

روزنامهٔ محمد سعید حنایی کاشانی

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

ارتباط با من